گزیده ای از داستان های کتاب سرگذشت افراد نوشته مجتبی دشتی انتشارات زهره وند مرکز پخش موسسه فرهنگی حامی تلفن تماس 88340516و88340517 همراه 09121751422

دراین کتاب سرگذشت واقعی افرادی را که از پیله بیهودگی رهیده اند را می خوانید

قسمت اول

من باید زنده می‌ماندم تا یک روز اینجا باشم.

اگر می‌شد کمر مرگ را شکست و صورتش را به زمین مالید، اگر می‌شد عفریت بدبختی را به زیر کشید و خوشبختی را تمرین کرد، اگر غیرتی می‌جوشید تا همه‌چیز دوباره از صفر شروع شود. اگر کنار خیابان خوابیدن و لولیدن میان آشغال‌ها و تحقیر شدن نهیب می‌زد و همت را به جوش می‌آورد، اگر دست و پا زدن در منجلاب، ترس غرق شدن را جدی می‌کرد و عشق به نجات را می‌جوشاند و اگر می‌شد در اوج مرگ، زنده شد، آن‌وقت دنیا چه دوست‌داشتنی می‌شد. وقتی می‌گویند مرده‌ها نمی‌توانند پوست بیندازند و دوباره متولّد شوند آدم خنده‌اش می‌گیرد. فتح‌اله هم حتماً به این حرف‌ها خندیده است، مردی 57 ساله، 30 اسیر سال اعتیاد با قامتی بلند، موهایی کم‌پشت و سفید، لبخندی دائمی، نگاهی نجیب با چشم‌های پشیمان و درصدد جبران و صداقتی که ناخودآگاه محترمش می‌کند. او وقتی در فروشگاه کتابش که نوشته‌ها تا سقف آن خزیده‌اند، روی صندلی سفیدش می‌نشیند و بی‌غرور از دوره کودکی‌اش می‌گوید و اشک‌چشم‌ها و بغض گلویش خاطرات تلخ کارتن‌خوابی‌ها و دردها و زباله‌گردی‌هایش را ناتمام می‌گذارد، باورش می‌کنم. حتی وقتی می‌گوید بعد از 30 سال دربه‌دری و ذلیل اعتیاد بودن، با قطع مصرف، جسم و روح پاک از نشئه و خمار سیخ سنگ و دود و زرورق‌اش او را از تباهی رهاینده و پس پیدا کردن خود واقعی­اش او را به مکه رسانده و با شنیدن نجوای اللهم لبیک مبهوت شده که من کجا و اینجا کجا؟ باز هم باورش می‌کنم.

فتح‌الله حالا پاک است،


نام: فتح‌الله

سن: 1333

تاریخ پاکی: آذر80

من در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. پدر و مادرم خیلی دوست داشتند که من درس بخوانم. اما اختلافاتی که بین من و مادرم بود و عاطفه‌ای که میان‌مان نبود، مرا به بیراهه کشاند. پدر و مادرم نمی‌توانستند با من ارتباط برقرار کنند. آنها مرا به مدرسه فرستادند. 7 سال هم رفتم اما فقط سه کلاس بالا آمدم، آن هم با التماس‌های مادرم و ارفاق های مدیر و ناظم و معلم مدرسه.

 


مادرم تکیه‌کلامش «داداش» بود. به مسئولان مدرسه هم می‌گفت: داداش. شاید همین داداش‌گفتن‌های او باعث شد مرا در مدرسه نگه‌دارند. پدرم وضع مالی خوبی داشت و خیلی به من می‌رسید. اما ارتباط خوبی با هم نداشتیم. او فکر می‌کرد اگر بهترین خوردوخوراک و خانه را برای ما تهیه کند، دیگر به هیچ‌چیزی نیاز نداریم.

الآن بعد از57 سال هنوز صدای پدرم در گوشم هست و هنوز از فتح‌الله گفتن او می‌ترسم. حالا او به من می‌گوید: دوستت دارم، من هم می‌گویم. اما الآن دیگر مثل بچگی‌هایم نمی‌خواهم با این حرف، کلاه سرش بگذارم و پول از او بگیرم.

 اولین باری که مواد کشیدم، اینطور شد که می‌خواستم برای شخصی موادفروشی کنم و سهم فروشندگی‌ام را بگیرم. یک روز مردی که برایش مواد می‌فروختم. نیامد و مشتری‌هایش سرگردان شده بودند. برای همین رفتم در خانه‌اش. من فکر خماری مشتری‌ها نبودم. فقط می‌خواستم دستمزد فروشندگی‌ام را بگیرم. اما او از من پرسید: «می‌کشی؟» من هم برای این‌که کم‌نیاورم، گفتم: «آره می‌کشم» من با نه گفتن مشکل داشتم. برای همین پای بساط نشستم و کشیدم. همان موقع که دود می‌گرفتم، با خود گفتم من بامعتادان دیگر فرق دارم، عاقلم، زرنگم، پسر فلانی‌ام، بچه تهرانم.در عین‌حال که این حرف‌ها را با خود می‌زدم ترس هم داشتم. مشکل من این بود که نمی‌توانستم ((نه)) بگویم و همین مرا به گوشه خیابان کشاند. من عاشق محبت‌ بودم، دنبال کسی که مرا دوست داشته باشد اما  در خانه ما همیشه جنگ و دعوا و فحش و ناسزا بود. وقتی می‌دیدم بچه‌ها با پدر و مادرشان به گردش می‌روند. آه می‌کشیدم.

کمبود محبت من باعث شد با آدم‌های بزرگ‌تر از خودم دوست شوم. اگر پدر و مادر به من محبت می‌کردند من به دنبال کس دیگری نمی‌رفتم. دوستان بزرگ‌تر از خودم از من می‌خواستند از جیب پدرم پول بردارم و با هم سینما، پارک، باغ‌وحش برویم. من هم عقده تفریح داشتم و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. اهل ورزش هم نبودم و دوست داشتم تفریح و قمارکنم. حال که فکر می‌کنم، می‌بینم من از بچگی اعتیاد داشتم. آن‌وقت‌ها من از جیب پدرم دزدی می‌کردم و پول‌ها را خرج دوستانم می‌کردم که بگویند دمت‌گرم.

اولین باری که مصرف کردم، همه بدبختی‌ها جلوی چشمم آمد، از مصرف مواد هم احساس خوب وهم بد داشتم. یعنی گاهی مواد احساس خوبی به من می‌داد وگاهی هم چون عاقبت معتادان زیادی را دیده بودم می ترسیدم.

زمانهایی که مصرف می­کردم، می‌توانستم ارتباط برقرار کنم، صحبت کنم، عرض‌اندام کنم و چیزی که نبودم باشم.

 18 ساله بودم که ازدواج کردم. پدر و مادرم می‌خواستند به مکه بروند؛ اما من گفتم زن گرفتن من واجب‌تر از مکه است. دلیل اصلی ازدواجم هم این بود که از آن خانواده فرار کنم. پدرم همیشه ما را تنبیه می کرد، واغلب با مادرم دعوا می‌کرد و در این درگیری‌ها حالش بد می‌شد و غش می‌کرد.