گزیده ای از داستان های کتاب سرگذشت افراد نوشته مجتبی دشتی انتشارات زهره وند مرکز پخش موسسه فرهنگی حامی تلفن تماس 88340516و88340517 همراه 09121751422

دراین کتاب سرگذشت واقعی افرادی را که از پیله بیهودگی رهیده اند را می خوانید

 قسمت دوم

 

 به خاطر فرار از تنهایی بود که ازدواج کردم. می‌خواستم یک هم‌صحبت داشته باشم. فکر می‌کردم اگر زن بگیرم، همه مشکلاتم حل و تنهایی‌ام پر می­شود؛ اما نمی‌دانستم دلیل تنهایی من چیزهای دیگری است. 6 ماه بعد از ازدواجم شروع به مصرف مواد کردم.

یک سال بعد پدرم برایم مغازه خرید، فکر می‌کرد با این کار از دوستانم جدا می‌شوم؛ اما نمی‌دانست مشکل من، افکار خراب من است. بعد از آن اعتیادم بیشتر شد و به زندان افتادم. دوباره آزاد شدم و پدرم باز برایم مغازه­ای گرفت. چون فکر می‌کرد با این کار مشکل من حل می‌شود؛ اما من نمی‌توانستم مدیر خوبی برای مغازه باشم، چون اگر امتیازی بدست می آوردم، خودم را با همان‌ امتیاز بدبخت می‌کردم.

همسرم هم فکر می‌کرد اگر بچه‌دار شویم، اوضاع خوب می‌شود اما پس از تولد دخترم هم، اوضاع فرقی نکرد. تازه آن‌موقع دنبال دزدی، دلالی و قاچاق‌فروشی رفته بودم. البته توان دزدی هم نداشتم. برای همین رفتم دنبال گدایی و زباله‌جمع‌کنی.

هر روز صبح کیسه‌ای روی دوشم می‌گرفتم و به سراغ سطل‌های زباله می‌رفتم تا اولین نفری باشم تا به زباله‌های بهتری دست پیدا کنم. یادم هست یک روز در خیابان صفی علیشاه دست کردم داخل کیسه­ای که پوشک بچه درونش بود.

 یک روز صبح از زور سرما با همان کیسه زباله‌ام به جلسه درمانی معتادان رفتم. آنجا با اولین معتاد پاک شده ایران آشنا شدم ولی باورم نشد. یک روز هم دیدم فردی که ترک‌کرده و جلوی همه از خانواده‌ وعجزهایش می‌گوید. با خودم گفتم" چه آدم بی‌غیرتی است که ازهمسر و خانواده­اش می‌گوید، چون فکر می‌کردم معدن غیرت من هستم، با این‌حال 5 سال بود از بچه‌ام خبر نداشتم و نمی‌دانستم کجاست و چه کار می‌کند.

بعد از مدتی به کمپ سرخه‌حصار رفتم، نه برای ترک کردن چون دیگر امیدی نداشتم و همه چیزم را از دست دادم بودم. من رفتم آنجا تا یک سقف بالای سرم باشد و تنها نباشم. یادم هست پاچه‌خواری می‌کردم تا مرا آنجا نگه دارند. البته آنجا هم دزدی کردم و بیرونم کردند تا این‌که با التماس از یکی بنیان‌گذاران جلسات درمانی چند تا کتاب گرفتم تا بفروشم. پاک شدن من از همین‌جا شروع شد یعنی کاسبی می‌کردم و طبق دستورات جلسات درمانی آویزان کسی نمی‌شدم. البته در دوره پاکی‌ام زیاد گرسنگی کشیدم. بهترین کاری که کردم این بود که دستورات جلسات درمانی را خوب گوش کردم و بهتر این‌که، عمل کردم. کم‌کم کار کتاب‌فروشی‌، گرفت. الآن حدود دوهزار عنوان کتاب دارم که برای بیست عنوان کتاب شخصاً سرمایه‌گذاری می‌کنم. و به شکرانه بهبودی فتح‌اللهی که مواد دست جوانان بی­گناه می‌داد مرکز فروش و پخش سی‌دی و کتاب‌های مکمل درمانی و بازاریابی در ایران و خارج از کشور شده (اشک امانش نمی‌دهد.) بگذار از دوره بی‌کسی‌ام بگویم. من پدر، مادر، خواهر و فامیل داشتم، اما همیشه تنها بودم و معمولاً در خیابان می‌خوابیدم. یادم هست یکی از روزهایی که کنار خیابان خوابیده بودم، خانمی محجّبه برایم غذا و پتویی تمیز و ملحفه‌شده آورد، از پتو استفاده نکردم و مواظب بودم کثیف نشود تا صبح آن را بفروشم و با پولش مواد بخرم.

من خیلی بدبختی کشیدم. سرچهارراه‌ها گدایی کردم، دزدی کردم، از کسانی که طلب‌کمک می‌کردم. کتک خوردم و موقعی که کارتن‌خواب بودم به آدم‌هایی رو می‌انداختم که قبلاً هیچ حساب‌شان نمی‌کردم. اعتیاد آدم را دستمال کاغذی استفاده شده می‌کند.

ترک کردن کار سختی است. خیلی‌ها از ترک کردن می‌ترسند. این ترس هنوز هم با من است. من چرا دزدی می‌کردم؟ برای این‌که می‌ترسیدم فردا خمار بمانم، اما وقتی روی ترسم پاگذاشتم، موفق شدم.

فقط گام اول این است که نترسی و از کسانی که ترک‌کرده‌اند سؤال کنی و حرف‌هایشان را گوش کنی.نه خانواده و نه دوستانم هیچ‌کدام  نتوانستند به من کمک کنند. اما زمانی که تسلیم شدم و خود خواستم توانستم رها شوم. به نظر من مردی که معتاد می‌شود؛ اول از همه به همسر و فرزندانش ظلم

 می کند. الآن دلم برای خانواده‌ام می‌سوزد اما خوشحالم که وقتی مادرم فوت کرد من هفت سال پاک بودم و من و دوستانم را باور می‌کرد. امروز با خدمت به جامعه، خسارت‌هایی را که به دیگران زده بودم را جبران می‌کنم. با این‌که سواد ندارم تمام کتاب‌های جنبی برنامه را حفظ هستم و در رابطه با کتاب به دوستان هم ‌درد و خانواده های وابسته، کمک می‌کنم.

همه اینهایی که گفتم، کار من نبود، کار خدا بود. همیشه می‌گویم چرا من مثل خیلی از دوستانم به خاطر اعتیادم نمردم. فکر می‌کنم من باید زنده می‌ماندم تا یک روز اینجا باشم و به آدم‌هایی مثل خودم کمک کنم. خدا مرا نگه داشته تا به مردم خدمت کنم. اگر من نمردم یعنی خدا با من کار داشته، من فکر می‌کنم که معجزه‌ام، البته باید بگویم معجزه واقعی، دخترم است؛ ندا سرطان‌خون داشت، همه از او قطع‌امید کردند، اما خدا نجاتش داد. وقتی مکه رفتم و از هر طرف ندای لبیک اللهم لبیک می‌شنیدم با خودم گفتم خدایا من چرا اینجا هستم. (گریه، حرف‌هایش را قطع می‌کند).

من سپردن کارها به خدا را یاد گرفته‌ام و زندگی خیلی خوبی دارم. در گذشته اگر با من حرف می‌زدی، با صورت توی شیشه می‌کوبیدم اما الآن با لطف خدا لقب من «آرامش» است.

امروز به کسانی که هنوز معتاد نشده‌اند، اما وسوسه تجربه مواد دارند این را می‌گویم که یاد بگیرند به کارهای خلاف «نه» بگویند چون آخر این کار  دربه‌دری، گوشه خیابان و زندان و در نهایت گورستان است.

ادامه دارد...