گزیده ای از داستان های کتاب سرگذشت افراد نوشته مجتبی دشتی انتشارات زهره وند مرکز پخش موسسه فرهنگی حامی تلفن تماس 88340516و88340517 همراه 09121751422

دراین کتاب سرگذشت واقعی افرادی را که از پیله بیهودگی رهیده اند را می خوانید

 قسمت ششم

 

«پا بر روی ترس‌هایم گذاشتم و نور امید درونم روشن شد.»

نام: ناهید ـ ب.

سن: 35 سال

مدت پاکی: تیر 83

من در یک خانواده هشت‌نفره که پنج خواهر و یک برادر بود پا به دنیا گذاشتم پدرم بازنشسته ارتش و فردی مستبد و سخت‌گیر بود. شاید غرولندهای پدرم و همچنین فضای سرد حاکم بر خانه موجب شد در سن سیزده‌سالگی بعد از پایان دوره راهنمایی وقتی که یکی از بستگان پدرم از من خواستگاری کرد به این پیشنهاد موافقت کنم شاید آن روز‌ها به این فکر می‌کردم که سخت‌گیری‌های پدرم غیرقابل تحمل شده و برای رهایی از این محیط بدون تعقل و تفکر و قسمتی هم فشار و اصرار پدرم اقدام به ازدواج کنم. البته مورد من استثنایی است من قبل از ازدواج و در دوران کودکی از فرد معتاد و از مواد مخدر تنفر داشتم. چون پدرم در خانه مصرف می‌کرد و رفتارهای غیرقابل تحملش مادرم را به ستوه آورده بود و من هم که کودکی بیش نبودم از بودنش احساس خوبی نداشتم. زمان‌هایی که مصرف می‌کرد مهربان می‌شد و به حرف‌های مادرم گوش می‌داد. اما گاهی که مصرفش دیر می‌شد یا مواد نداشت عصبانی و پرخاشگر می‌شد و برای کوچک‌ترین مسائل به تک‌تک ما گیر می‌داد.

من بارها و بارها پدرم را در حال مصرف دیده بودم و مواد مصرفیش را لمس کرده بودم اما تا قبل از ازدواج هیچ‌گونه تمایلی برای مصرف و امتحان آن نداشتم.

 

حتی زمان‌هایی که به پدرم فکر می‌کردم با خود می‌گفتم که چه‌قدر انسان باید خوار و ذلیل باشد که ذره‌ای مواد مخدر فرمان زندگی او را به دست می‌گیرد و حاضر است به خاطرش از تمام امتیازات و لذایذ زندگی بگذرد البته تا آن زمان نمی‌دانستم که مصرف برای فرد معتاد بهترین لذت دنیا است.

بعد از ازدواج متوجه شدم که همسرم رفت‌وآمدهایش مشکوک است. شب‌ها از خانه بیرون می‌رفت و وقتی برمی گشت چهره‌اش عوض می‌شد. سیگار زیاد می‌کشید و تا دیروقت به تماشای تلویزیون می‌نشست وتا صبح سر و صورتش را می‌خاراند. بعد از مدتی در جیب‌هایش مواد مخدر پیدا کردم. وقتی که به او گفتم حاشا کرد. اما بعد از مدتی که چندین بار مچش را گرفتم پذیرفت که اعتیاد دارد. با تولد اولین فرزندمان خیالش از بابت دلگرمی من به زندگی راحت شد و مصرفش را در منزل علنی کرد. در ابتدا اعتراض و گیرهای من باعث می‌شد که بیشتر به من توجه و به خواسته‌هایم عمل کند. اما یک شب درگیری شدیدی به وجود آورد و با کتک‌کاری مرا از خانه بیرون کرد. من هم چون در شهر غریبی بودم مجبور شدم با خواهش و التماس به خانه برگردم و این بار او بر من مسلط شده بود تا جایی که وقتی برای اولین بار از من خواست که مصرف کنم با ترس از او،خواسته‌اش را پذیرفتم و این روند را هر شب در کنار او تکرار می‌کردم. چند وقتی که گذشت شب‌ها اگر از ساعت آمدن همسرم می‌گذشت دست و پایم سست می‌شد، آب‌ریزش بینی داشتم و احساس خماری می‌کردم. اجبار به مصرف باعث شده بود که به هر خواسته‌ای که داشت تن دهم. کار به جایی رسید که من قبل از آمدنش بساط مصرف را مهیا می‌کردم و گاهی هم که از پای بساط بلند می‌شد. یواشکی به مواد مصرفی‌اش دستبرد می‌زدم تا فردا قبل از آمدنش مصرف کنم. فرزند دوم‌مان هم به دنیا آمده بود. فرزندی ناخواسته ما نمی‌توانستیم خرج خودمان را به دست آوریم چه برسد به فرزند دوم. بعد از چند وقت که همسرم مطمئن شد که من اجبار به مصرف دارم و بدون آن نمی‌توانم زندگی کنم از من خواست که سر کار بروم. من هم مصرفم شدیدتر شده بود و از نظر جسمی ناتوان شده بودم. از درون احساس‌ضعف و تهی بودن داشتم و از رفتن به کار امتناع می‌کردم. از آن پس همسرم بنای ناسازگاری را با من گذاشت. همیشه در خانه ما جنگ و دعوا بود. بعضی وقت‌ها درگیری ما آن‌قدر شدت می‌گرفت که بچه‌ها در گوشه‌ای از اتاق کز می‌کردند و من که تنها و بی‌کس بودم به دستشویی می‌رفتم و حسابی گریه می‌کردم. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم؟ از طرفی تمایل نداشتم که از مصرف دست بکشم. چون مسکّن خوبی برای دردهای درونی و بی‌کسی‌هایم بود. به مرور زمان و با مشکلات مالی که در زندگی‌ام به وجود آمده بود. رو به قرص و بعدها مصرف هرویین آوردم و در نهایت تزریق. کاملاً اداره زندگی از دستم خارج شده بود یادم نمی‌رود. روزی در خیابان پسربچه‌ای که با مادرش در حال تردد بود. مرا به مادرش نشان داد و لفظ معتاد را به کار برد.یک بار هم به خاطر دیدن چهره کریه و زشت خودم در آینه با مشت آینه میز توالت را شکستم و دستم خون‌ریزی شدید کرد و راهی بیمارستان شدم. اما با این حال احساس می‌کردم که مواد مخدر جواب نیازهای درون مرا می‌دهد. آن‌قدر به صورتم مواد آرایشی می‌زدم که کمی قابل‌تحمل­تر شوم. دوستان خانوادگی‌مان کم‌کم با ما قطع‌رابطه کرده بودند و در شهر غریب، تنهای‌تنها شده بودیم. همسرم هم وضعیتش از من بدتر بود. دیگر کاری به هم نداشتیم و تمام روابط عاطفی ما کم‌رنگ و در نهایت قطع شده بود.

از این زندگی خسته شده بودم اما راهی بلد نبودم. شب‌ها تا صبح فقط یادآوری خاطرات کودکی و خانواده‌ام، می‌توانست قدری از درد درونی‌ام بکاهد. اما دوباره که صبح می‌شد تمام افکار مخرب و دردآور سراغم می‌آمد.

دو سه بار تصمیم به قطع‌مصرف گرفتم. اما متأسفانه نشد؛ نه را‌هکاری داشتم و نه کمک مالی. در ضمن نسبت به خدا هم کاملاً ایمانم را از دست داده بودم. هر چه بیشتر تلاش می‌کردم بیشتر در مصرف فرومی‌رفتم.اواخر به خاطر امرار و معاش و تهیه و مصرف مواد مخدر با کمک یکی از دوستان در دفتر روزنامه‌ای مشغول شده بودم. اما مدتی نگذشت که بچه‌های دفتر هم متوجه وخامت اوضاع من شده بودند. صبح‌ها دیرتر سرکار می‌رفتم و بعدازظهر اصرار داشتم که زودتر کار را تعطیل کنم، چهره‌ام هر روز بدتر از دیروز می‌شد کار به جایی رسید که چند بار به صورت افراطی مصرف کردم تا خودکشی کنم اما نشد. یأس و ناامیدی وجودم را فراگرفته بود تا این‌که با کمک یکی از همکارانم به درمانگاه ترک اعتیاد رفتم و بعد از گرفتن نسخه و دارو در همان‌جا بستری شدم. روزهای اول خیلی سخت بود اصلاً امید نداشتم اما ندایی در درون تشویقم می‌کرد حاضر بودم برای رهایی هر کاری که لازم است انجام دهم چون زن بودم خیلی سخت به کسی اعتماد می‌کردم فکر می‌کردم همه می‌خواهند از من سوءاستفاده کنند. هر بار که ترک کرده بودم با کوچکترین ناراحتی یا اتفاق و علی‌رغم میل باطنی‌ام به مواد پناه می‌بردم.

ادامه دارد...