موسسه حامی مرکز پخش کتاب داستانک افرادی که از پیله بیهودگی رهیده اند نمایشگاه بین المللی کتاب شبستان راهروی 21 غرفه 6 تلفن 88340516

قسمت هشتم

«مواد مخدر جواب سؤالات ذهن من و شما را نمی‌دهد.»

اسم: حمید ـ ع.

سن: 35 سال

مدت پاکی: دی‌ماه 1380

من حمید 35 ساله و یک معتاد در حال بهبودی هستم. داستان زندگی من این‌طور بود که هجدهمین بهار زندگی را تجربه می‌کردم، سال آخر دبیرستان بودم و در مدرسه به عنوان شاگرد ممتاز همیشه از جانب اولیای مدرسه و پدر و مادرم مورد تشویق قرار می‌گرفتم. تمام سعی و تلاشم را می‌کردم که بتوانم در کنکور شرکت کنم. روزانه هشت الی ده ساعت مطالعه می‌کردم تا توانستم همان سال در رشته مهندسی در تهران قبول شوم. با هزاران ذوق و شوق با پدرم برای ثبت‌نام و تهیه مکانی برای زندگی سوار بر اتوبوس راهی تهران شدیم. پدرم خیلی خوشحال بود و می‌گفت: برای پیشرفت و رشد تو حتی حاضرم خانه‌مان را هم بفروشم. من هم با خود عهد و پیمان بسته بودم که رضایت پدرم که در درس خواندن من  بود را جلب نمایم.

به تهران که رسیدیم برای ثبت‌نام به دانشگاه مراجعه کردیم خیلی شلوغ بود افراد زیادی از شهرهای مختلف آمده بودند. برای ثبت‌نام، بچه‌ها در صف ایستاده بودند تا مدارک‌شان را ارائه دهند، پسری هم‌سن و سال خودم پشت سرم در صف ایستاده بود. باب صحبت را به این سؤال که از کدام شهرستان آمدی و اهل کجا هستی؟ با من باز کرد. چند دقیقه‌ای که با هم صحبت کردیم، متوجه شدم که او هم‌رشته‌ی من است و او هم مثل من همراه پدرش به اینجا آمده تا ثبت‌نام کند و مکانی هم برای زندگی اجاره نماید. بعد از ثبت‌نام پدرهای‌مان را با هم آشنا کردیم و آنها به این نتیجه رسیدند که خانه‌ای مشترک برای‌مان بگیرند که در هزینه‌ها صرفه‌جویی شود و در ضمن تنها نباشیم.

خلاصه بعد از پی‌جویی و سر زدن به چند مشاور املاک، اتاقی را اجاره نمودیم و پدرم برایم حساب بانکی در حوالی همان مکان باز نمود تا در صورت لزوم پول واریز نماید. مسعود دو سال از من بزرگ‌تر بود و بار سوم بود که در کنکور شرکت کرده بود و پدر پول‌داری داشت. ای کاش این آشنایی و رفاقت پیش نمی‌آمد. خلاصه یک سری لوازم مورد نیاز منزل مجردی دست و پا کردیم.

سال تحصیلی آغاز شد و ما با شادابی و طراوت و با هزار آرزو صبح‌ها به دانشگاه می‌رفتیم و بعدازظهرها بعد از مطالعه، در پارک نزدیک منزل به گشت و گذار می‌پرداختیم. مسعود سیگار می‌کشید یک روز از من پرسید تا حالا سیگار کشیدی؟ من هم جواب دادم: در فلان عروسی تفننی یکی دو پُک زدم. ولی سردرد گرفتم و دیگر نکشیدم. آن روز به اصرار مسعود یک نخ سیگار کشیدم. سردرد عجیبی همراه با تهوع سراغم آمده بود. ولی با این حال احساس خوب و هم‌رنگی با مسعود داشتم. بعدها متوجه شدم که مسعود چرا به دستشویی می‌رود و آن‌قدر طول می‌کشد. یک بار به او گفتم که چه کار می‌کنی؟ آن هم داستان مصرفش را برایم شرح داد. من هم برای ابراز دوستی سعی می‌کردم او را نصیحت کنم. ولی گوشش بدهکار نبود. در همین حال و هوا من هم در سیگار کشیدن با مسعود مشارکت می‌کردم. در رابطه با مصرف مسعود در دستشویی حرف‌هایم تأثیرگذار نبود و دست آخر به او گفتم که چرا به دستشویی می‌روی؟ بیا داخل اتاق و کارت را انجام بده. مسعود از این حرف من خوشحال شد و مصرف مسعود در جلوی من علنی شد. بارها به ذهنم خطور می‌کرد که برای یک بار امتحان کنم. دوست داشتم بدانم مواد روی بدن انسان چه تاثیری دارد؟ خلاصه با همین اولین امتحان، من هم زمانی نگذشت که مثل مسعود به مرور زمان اجبار به مصرف پیدا کردم و اگر نمی‌کشیدم، دست و پا درد می‌گرفتم.

ادامه دارد...