برگرفته از کتاب سرگذشت افراد نوشته مجتبی دشتی انتشارات زهره وند مرکز پخش حامی 88340516

قسمت نهم

بعضی  افراد مراحل شکل‌گیری اعتیادشان را پله‌پله توضیح می‌دهند و اما من متوجه شکل‌گیری آن درون خودم نمی‌شدم و تا لحظات آخر هم که اجبار در مصرف داشتم فکر می‌کردم می‌توانم آن را در نقطه‌ای متوقف کنم و همه‌چیز دست خودم است.

پدرم هر چند وقت برایم مبلغی را به حساب واریز می‌کرد که با توجه به مصرف مواد مخدر کفاف مرا نمی‌داد اما مسعود هر چه‌قدر که درخواست می‌کرد پدرش برایش می‌فرستاد و من به خاطر اجبار در مصرفم، درد سربار بودن را در کنار اجبار به مصرفم تحمل می‌کردم ولی با تمام این اوصاف وقتی که پول بود، مصرف هم روال خوبی داشت، این ایام را طلایی سپری می‌کردیم و خوش بودیم.  بعضی‌‌وقت‌ها آن‌قدر نشئه بودیم که به کلاس نمی‌رسیدیم. ترم دوم تمام نمره‌های من و مسعود زیر 12 شد و مشروط شدیم و اولیای دانشگاه به ما تذکر کتبی دادند.

روند مصرف ما روز‌به‌روز شدت می‌گرفت. اغلب برای تهیه مواد به پارکی که نزدیک خانه‌مان بود می‌رفتیم گاهی اوقات خیلی انتظار و در به دری می‌کشیدیم یا پول‌مان را می‌بردند یا جنس تقلبی می‌دادند. خلاصه من حسابی توی مواد گیر کرده بودم. یک‌بار که به شهرستان رفتم، پدرم از داخل جیبم سیگار و مواد پیدا کرده بود. به خاطر همین مبلغ کمتری می‌فرستاد که من نتوانم مصرف کنم و به قول خودش محدودم کرده بود.

من و مسعود در پارک دوستانی مثل خودمان که به نوعی انگل اجتماع بودند پیدا کرده بودیم، این روابط باعث شد رابطه من و مسعود کمتر و کم‌رنگ شود. موقعی که مسعود خانه بود، من نبودم و بالعکس. مسعود چند روزی بود که دیگر به دانشگاه نمی‌آمد من هم دست و پا شکسته می‌رفتم. روزبه‌روز وضعیت مالی‌ام آشفته‌تر می‌شد تا این‌که مجبور شدم در پارک خرده‌فروشی کنم تا هم خرج تحصیل و هم مصرف موادم را درآورم. بعد از مدتی مسعود تصمیم گرفت به شهرستان برگردد و من هم چاره‌ای نداشتم جز این که خانه‌ای را که مشترک گرفته بودیم پس بدهم با پدرم تماس گرفتم و درخواست پول کردم اما او هیچ پولی به حسابم واریز نکرد. خانه را پس دادم و با مبلغ ناچیزی که دستم را گرفت تنها توانستم چند روزی را سر کنم. به مرور کلاس و تحصیل را رها کردم. روزها در پارک خرده‌فروشی می‌کردم و شب‌ها به منزل یکی از دوستانم می‌رفتم تا این‌که وضعیت جسمی و لباسم خیلی بد شد و روی رفتن به آنجا را نداشتم.

 هر روز به بانک سر می‌زدم که شاید پدرم پولی واریز کرده باشد، ولی همیشه سرخورده و مأیوس خارج می‌شدم. شب‌ها روی پشت‌بام دستشویی پارک می‌خوابیدم،یک ورشکسته کامل شده بودم. حالا 25 ساله شده بودم و دو سالی بود که دیگر از خانواده هیچ خبری نداشتم آن‌قدر آشفته بودم که آرزو می‌کردم شبی بخوابم و صبح زنده نباشم. از بودنم احساس بدی داشتم. ولی جرأت خودکشی را در خود پیدا نمی‌کردم. خاطرات روزهای خوب در کنار خانواده و پدر و مادرم جای راحت برای خواب و امکاناتی را که داشتم از ذهنم می‌گذراندم. دیگر از تکدی‌گری، دروغ گفتن و التماس برای یک لقمه نان خسته شده بودم. یک روز که ناامید و ناتوان در پارک پرسه می‌زدم و سطل‌های زباله را می‌گشتم در حالی که سرم داخل سطل زباله بود، دستی شانه‌ام را فشار داد و صدایم زد: دوست عزیز. سال‌ها بود که این لفظ را نشنیده بودم. برگشتم جوانی هم‌سن و سال خودم بود از من خواست تا قدری با هم صحبت کنیم قبول کردم با او به گوشه ای خلوت رفتیم بعد از اینکه متوجه شد که من مشکل اعتیاد دارم گفت:آیا از مصرف مواد خسته‌نشده‌ای؟ آیا مایل هستی که دوباره به زندگی خوب و بدون مصرف مواد برگردی؟ مشتاقانه گفتم: بله.ادامه داد: مواد مخدر جواب سؤالات ذهن من و شما را نمی‌دهد تنها مواد برای چند لحظه موقتی مسکنی بر دردها هست و وقتی اثرات تخدیری‌اش تمام شد، دردها به قوت خود باقی هستند. لذت‌هایی که مواد به تو داده‌اند از دردهایش خیلی کمتر است و خیلی از امتیازات زندگی‌ات مثل تحصیل، خانواده، خانه، لباس و تغذیه را از تو سلب کرده‌ است. احساس نزدیک و مشترکی با او داشتم انگار همه‌چیز مرا می‌داند. اصلاً زبان درون من شده بود هر آنچه در درون من بود بیان می کرد نمی‌دانم چرا به او و حرف‌هایش اعتماد کردم منی که از همه‌چیز و همه‌کس واهمه داشتم. او مرا به خانه‌شان برد و چند ساعتی برایم حرف زد. چشمان بسته‌ام باز شد، جرقه‌ای درونم زده شد و با خود تصمیم گرفتم که قطع‌مصرف کنم. مرا به حمام فرستاد و بعد لباسی مناسب داد پوشیدم، عصر همان روز مرا با خود به جلسه برد در داخل جلسه افراد بسیاری مثل من بودند اما امیدوار حرف می‌زدند. در آنجا هر کس که صحبت می‌کرد شمه‌ای از گذشته‌ی رقت‌بار و اعتیادش را بیان می‌کرد. گاه از خاطرات آنها که ‌شباهت با زندگی من داشت، می‌خندیدم و گاهی هم اشک از چشمانم جاری می‌شد. آخر جلسه هم اعلام پاکی نمودند از یک روز تا هفت‌سال پاکی من هم اعلام کردم که یک معتاد در حال عذاب هستم و مورد تشویق بیشتری قرار گرفتم اینجا فهمیدم که تازه‌واردان از همه مهم‌ترند و خون دوباره‌ای برای آنها بود.

 آنها هر آنچه را آموخته بودند تا به امروز به رایگان در اختیارم گذاشته‌اند و همین بدوبستان، بهبودی‌ام را تضمین نموده تنها مسئله‌ای که برایم تا به امروز کاربرد داشته رساندن پیامی بود که روز اول در حال گشتن سطل زباله دریافت کردم و خود را متعهد به رساندن آن به کسانی که طالبش هستند می‌دانم امروز من سی‌وپنج سال دارم و حدود ده‌سال است که قطع‌مصرف کرده‌ام، دوباره به دانشگاه برگشتم دو سال پیش لیسانس گرفتم و در شرکتی ساختمانی مشغول به کار هستم و بعد از چند سال دوری از خانواده با همسرم به آنها سر زدم. امروز خیلی خوشحالم، چون تولد ده‌سالگی رهایی‌ام از مواد مخدر با تولد یک سالگی دخترم هدیه متقارن شده است. من همه‌ی این امتیازاتی را که امروز دارم، مدیون خداوند و اصول و ارزشهای که امروز پیدا کرده­ام هستم و از بودن خود احساس مسرت می‌کنم.

ادامه دارد ...