گزیده ای از داستان های کتاب سرگذشت افراد نوشته مجتبی دشتی انتشارات زهره وند مرکز پخش موسسه فرهنگی حامی تلفن تماس 88340516و88340517 همراه 09121751422

دراین کتاب سرگذشت واقعی افرادی را که از پیله بیهودگی رهیده اند را می خوانید

 قسمت دهم

«فرآیند بهبودی زندگی روحانی را به من هدیه کرد.»

نام: داوود ـ ک.

سن:1340

مدت پاکی: مرداد 85

در آریانا در یک خانواده فقیر هفت‌نفره چشم باز کردم. سه تا خواهر و دو تا برادر، پدرم کارگر ساده شهرداری بود. ساعت 4 صبح می‌رفت و ساعت 2 بعدازظهر برمی‌گشت با مادرم سی‌وپنج سال اختلاف‌سنی داشت. یکی از دلایل عمده شکل‌گیری اعتیاد در من شاید وجود همین اختلاف‌سنی در پدر و مادرم بود آنها همدیگر را درک نمی‌کردند. از بچه‌گی تمام خواسته‌های من به علت عدم‌درک صحیح والدینم سرکوب می‌شد. حتی من یک‌بار پدر و مادرم را در حال گفت‌وگو در مورد مسائل کوچک زندگی هم ندیده بودم. پدرم بی‌سواد و متعصب و مادرم زنی کم‌سن و ناپخته بود. در اصل به علت فاصله سنی‌شان همدیگر را نمی‌فهمیدند به همین‌خاطر دیدگاه و شیوه‌شان برای تربیت ما متفاوت بود.

پنج ساله بودم که از پدرم درخواست دوچرخه کردم اما به علت فقر مادی و عدم‌توانایی خرید، این خواسته من سرکوب شد. یادم هست که اول ابتدایی بچه‌ها لباس پیش‌آهنگی پوشیده بودند. من هم این درخواستم را بازگو کردم؛ اما باز نادیده گرفته شد و به مرور پرخاش‌گر و سرکش شدم. همیشه در مدرسه با بچه‌ها دعوا می‌کردم. کلاس دوم ابتدایی ناظمی داشتیم به نام آقای رئیسی که اگر خطایی از کسی سر می‌زد او را فلک می‌کرد. در آن زمان سیستم آموزش و پرورش مثل امروز نبود. بچه‌ها را تنبیه می‌کردند و معمولاً همین رعب و وحشت بچه‌ها را از آنها دور می‌کرد. من از همان کودکی در مقابل ترس‌ها و بحران‌ها راهی به جز فرار بلد نبودم و آن را حتی در بزرگ‌سالی هم به دنبال داشتم. گاهی که مشق‌هایم را نمی نوشتم یا این‌که چند دقیقه‌ای دیر می‌رسیدم از ترس فلک کیفم را جایی پنهان می‌کردم و به سینما یا پارک می‌رفتم تا این‌که ظهر شود و همراه بچه‌های دیگر وقتی که مدرسه تعطیل می‌شد به خانه بازگردم تا این‌که پدرم متوجه این‌کارم شد و با ترکه حسابی به جانم افتاد.

وقتی که به راهنمایی رفتم به میدان فلاح نقل‌مکان کردیم. محیط برایم ناآشنا بود. پدرم رفتگر شهرداری بود درآمد خوبی نداشتیم. به خاطر همین مادرم هم مجبور بود که خانه این و آن کلفتی کند. گاهی لباس‌های دست‌دوم‌شان را می‌دادند مادرم می‌آورد و ما می‌پوشیدیم، احساس بدی داشتم نمی‌توانستم شرایط پدر و مادرم را درک کنم و عدم درک آنها موجب شد که من احساس حقارت و کوچکی کنم. روی راه رفتن در کنار پدرم را نداشتم. حتی احساس می‌کردم مردم از روی ترحّم و دل‌سوزی جواب سلامش را می‌دهند.

سوم راهنمایی بودم که پدرم سرطان گرفت و در بیمارستان سرخه‌حصار بستری شد و بیماری‌اش خیلی سریع پیشروی کرد، و زمانی نگذشت که در همان بیمارستان فوت کرد. بعد از مرگ پدرم شرایط زندگی سخت‌تر شد و من مجبور شدم که درس را رها کنم و به کار مشغول شوم تا سن نوزده‌سالگی در یک کارگاه جوراب‌ بافی مشغول شدم در آن ایام مادرم اصرار داشت تا من ازدواج کنم چون خودش تصمیم داشت ازدواج کند. البته به او حق می‌دهم فاصله زیاد سنی با پدر مرحومم و سختی‌هایی که در زندگی کشیده بود از طرفی تنهایی. او هم انسان بود و نیاز به محبت و عاطفه داشت. ولی شاید همین اصرارش به من جهت ازدواج بر اساس ناآگاهی و خودخواهی بود. می‌توانست خواسته‌اش را طور دیگری بیان کند. نمی‌دانم چرا می‌خواست مرا در دام ازدواج ناخواسته بیندازد. او در زندگی مشترکش با پدرم خیری ندیده بود می‌خواست از تنهایی خارج شود بعد از مدتی که صیغه آن مرد شد، احساس‌کرد دیدن آن مرد که جای پدرم را گرفته حال مرا بد می کند بخاطر همین اصرارش برای ازدواج من بیشتر می‌شد. گاهی هم می‌نشست برای من درد و دل می‌کرد و به پدر و مادر خودش نفرین می‌کرد که چرا او را به مردی با این تفاوت‌سنی داده‌اند.

اصرارهای مادرم کار خودش را کرد و ناخواسته تن به ازدواج دادم. ازدواجی که بر اساس احساس بود نه منطق. می‌خواستم نقش منجی را برای مادرم بازی کنم. در اصل در آن زمان فکر می‌کردم مادرم آن‌قدر ارزشش را دارد که این فداکاری را برایش انجام دهم. البته خود هم احساس تنهایی و انزوا داشتم. شاید این وصلت شروع یک تراژدی بود که انتهایش به مرگ معنوی من در اعتیاد ختم می‌شد. اوج تنزل انسانی. با خانواده‌ای وصلت کردم که پدر همسرم یک الکلی بود و اولین مصرف الکل را با اوتجربه کردم. بعد در کنار این وصلت با افرادی دوست شدم که در کنار مصرف الکل سیگار هم اضافه شد. شرایط سخت کار و درآمد ناکافی موجب شده بود که شب‌ها در ذهنم دنبال راهی برای به دست آوردن پول بیشتری ‌باشم شب که می‌خوابیدم در ذهنم رؤیابافی می‌کردم. خود را آدم ثروتمندی می‌دیدم. خانه بزرگ، فرزندان زیبا، درآمد زیاد، البته قوه تخیل فرد معتاد خیلی خوب کار می‌کند و شاید توقعات آن از زندگی بر اساس همین خیال‌بافی‌ها باشد. شرایط واقعی خودم را پذیرا نبودم می‌خواستم بیشتر از این چیزی که هستم باشم.

یک روز که پسرعموی همسرم به کارگاه ما آمد در بین صحبت‌هایش پیشنهاد دزدی را به من داد. یکی از دلایلی که باعث شد این پیشنهاد را قبول کنم. اوضاع اقتصادی، خواسته‌های همسرم و در کل دوست داشتم وضع زندگی‌ام بهبود یابد و از بحران مالی رها شوم و کمبودی احساس نکنم. چندین بار اقدام به سرقت کردم و درآمد خوبی هم به دست می‌آوردم و بریز و بپاش‌های من هم شروع شد. البته همسرم هم زیاد بدش نمی‌آمد و حتی از من سؤال نمی‌کرد که این پول‌ها را از کجا آوردی؟ فرصت‌های زیادی برای تفریح داشتم و معمولاً در مصرف الکل و کشیدن سیگار سپری می‌شد.

در یک سرقت گیر کردم و به زندان افتادم. مادرم پیگیر شد و سند خانه اش را گذاشت و از زندان آزاد شدم. در همین ایامی که زندان بودم همسرم غیابی طلاق گرفته بود. بعد از آزادی تصمیم گرفتم که بروم و همسرم و دختر کوچکم را به خانه بازگردانم. وارد کوچه‌شان شدم. جلوی در منزل پدرش چراغانی بود. نزدیک‌تر که شدم متوجه شدم که همسرم ازدواج کرده و امشب عروسی‌اش است. انگار تمام دنیا بر سرم خراب شد. آن‌قدر به هم ریخته بودم که حاضر به انجام هر کاری برای رهایی از این احساسات بد بودم. حاضر بودم که اگر کاسه زهری باشد یک‌دفعه سر بکشم. رفتم میدان آزادی مقداری حشیش و الکل گرفتم و تا صبح خوردم و کشیدم.

لحظات بدی را سپری می‌کردم به زمین و زمان بد و بی‌راه می‌گفتم. فکر می‌کردم که با من با بی‌رحمی برخورد کرده‌اند. اما این رفتار من بود که موجب شده بود تا همسرم چنین تصمیمی بگیرد.

چند روزی گذشت در توهم بودم تا این‌که با شخصی بنام ولی آشنا شدم. سر صحبت را باز کردم و برایش درد و دل کردم. گفتم خیلی همسرم را دوست داشتم. اما کارهای من باعث شد از دستش بدهم. بعد از این گفت‌وگو، گفت: الآن به تو مسکنی می‌دهم که حالت خوب بشود.

برای اولین بار با هرویین آشنا شدم و چون تجربه‌ای نداشتم اولین بار را با کمک او کشیدم بعد از مصرف همه‌چیز تغییر کرد فراموشی سراغم آمد. احساس کردم دردها و نگرانی‌ها از درونم رخت‌بسته، من به دنبال چنین چیزی بودم که احساسم را تغییر بدهد. نمی‌خواستم به همسرم فکر کنم در ابتدا هفته‌ای یک‌مرتبه بعد دو مرتبه و بعد از مدتی، هر روزی شد. بعد از چند وقت به من پیشنهاد کرد که مسافرت برویم تا قدری حال و هوایم عوض شود. باخودم گفتم: عجب آدم خوبی، می‌خواهد من را ببرد شمال. حال و هوایم عوض شود.

ادامه دارد...