گزیده ای از داستان های کتاب سرگذشت افراد نوشته مجتبی دشتی انتشارات زهره وند مرکز پخش موسسه فرهنگی حامی تلفن تماس 88340516و88340517 همراه 09121751422

دراین کتاب سرگذشت واقعی افرادی را که از پیله بیهودگی رهیده اند را می خوانید

 قسمت یازدهم

فردای آن روز با زن و بچه‌اش راهی شدیم اما متأسفانه سر از زاهدان درآوردیم. بعد متوجه شدم که هفته‌ای یک‌بار با زن و بچه‌اش به زاهدان برای خرید مواد می رود و به خاطر این‌که جلب‌توجه نکند و مأموران به او شک نکنند زن و بچه‌اش را هم با خود می‌برد.آنجا مزه هرویین زیر زبانم رفت. وقتی کشیدم چرت زدم و همان احساس فراموشی که دنبالش بودم سراغم آمد.

بعد از مدتی برای ولی خرده‌فروشی می‌کردم. بعدازظهرها هم می‌رفتم سراغش و سهم مصرفی‌ام را می‌گرفتم. خیلی وقت بود که به همسر سابقم فکر نمی‌کردم و بی‌تفاوت شده بودم. مادرم کم‌کم متوجه شده بود و می‌گفت: داوود چه کار می‌کنی؟ انگار تو این دنیا نیستی. و من هم مصرفم را انکار می‌کردم.

با چند نفر در یکی از پارک های بالای شهر آشنا شده بودم و کارم شده بود هر روز مقداری جنس می‌بردم و با آنها مصرف می‌کردم و آخر شب برمی‌گشتم خانه و دوباره فردا همین کار را تکرار می‌کردم.

کم‌کم مواد جواب‌گوی درون من نبود. بیشتر مصرف می‌کردم. اما هر روز افسرده‌تر از روز قبل می‌شدم تا این‌که به چند دکتر مراجعه کردم آنها هم هر کدام مدتی با داروهای اعصاب چندوقتی مرا تحت درمان قرار می‌دادند. ولی بعد از مدتی دوباره افکار مخرب و ناراحتی‌های گذشته به من حمله‌ور می‌شد و وقتی داروها تمام می‌شد. مجدداً می‌رفتم سروقت مواد مخدر، دوستان هم‌مصرفی‌ام هم به علت هزینه‌های سنگین رو به تزریق آورده بودند و من هم با ترس اما با تمایل درونی به این کار کثیف اقدام کردم و هر روز هم مصرفم بالاتر می‌رفت. حس بی‌تفاوتی سراغم آمده بود. دیگر چیزی برایم مهم نبود از خودم فرار می‌کردم از مردم عادی بیزار بودم. با خدا، خانواده و خودم سرجنگ داشتم. زندان‌های مکرر دربه‌دری و بی‌خانمانی چهار سال آخر مصرفم کاملاً کارتن‌خواب شده بودم، سرچهارراه‌ها گدایی می‌کردم این چهار سال خیلی سخت گذشت. تابستان‌ها از گرما بوی عرق و مرفین عذاب می‌کشیدم و روی آسفالت خیابان می‌خوابیدم و زمستان‌ها هم از سوز سرما اصلاً نمی‌توانستم بخوابم. احساس امنیت نمی‌کردم. از ترس پلیس شب‌ها لابه‌لای شمشادهای بلوار کشاورز می‌خوابیدم. هرچه در می­آوردم خرج مصرف می کردم حتی نمی توانستم قسمتی برای خرید غذا اختصاص دهم باید دراین شرایط باشی تا حرفهایم قابل درک باشد اگر کسی غذایی می خرید من حسرت می خوردم نگاه دیگران به من مانند دستمال کاغذی مچاله شده­ای بود ومن از درون آزرده می­شدم اما حاضر به از دست دادن این شرایط بد نبودم. چندین بار افرادی در مسیر زندگی‌ام قرار گرفتند تا پیام رهایی را به من برسانند. اما فکر می‌کنم زمان رهایی نرسیده بود و من این هشدار و پیام را نتوانستم دریافت کنم. البته امروز می‌فهمم که شاید خواست خدا نبود و طرح الهی زندگی من باید به شکل دیگری رقم می‌خورد. یک روز یکی از دوستان هم‌مصرفی گذشته را دیدم به من گفت: داوود از مصرف خسته نشدی؟ گفتم: چرا خیلی. گفت: بیا فردا با هم برویم تا قطع‌مصرف کنی. قرار گذاشتم اما فردای آن روز آن‌قدر نشئه بودم که قول و قرار را فراموش کردم. این قضیه گذشت تا این‌که چند ماه بعد یکی دیگر از دوستان قدیمی مرا دید و به من گفت: نمی‌خواهی قطع‌مصرف کنی؟ گفتم: خیلی دوست دارم که رها شوم. برایم چای گرفت داخل ماشینش نشستیم و با من صحبت کرد از بدبختی‌های مواد گفت از شرایط بد زندگی گذشته‌اش و از قطع‌مصرف و زندگی جدیدش و تولد دوباره‌اش هر چه بیشتر می‌گفت آتش اشتیاق من شعله‌ورتر می‌شد. در پایان صحبت‌هایش قرار گذاشتیم فردا ساعت چهار بعدازظهر به­اتفاق هم به کمپ چیتگر برویم. اما فردا قبل از ساعت چهار توسط پلیس دستگیر شدم و یک‌سال زندانی کشیدم. وقتی که محکومیتم تمام شد به خانه بازگشتم. پانزده روزی هم جسته و گریخته مصرف می‌کردم تا اینکه یکی از دوستان مرا به کمپ جهت بستری شدن برد در آنجا متوجه شدم هپاتیت گرفته‌ام. خیلی ناامید شدم. چندین بار با شکست مواجه شدم دوست نداشتم به زندگی ادامه دهم. شرایط فعلی‌ام خیلی بغرنج بود. احساس بدی از مصرف و زندگی داشتم. ترس از مرگ داشتم. بیماری‌ام خیلی ترس و ناامیدی به من منتقل کرده بود. گفتم: حالا که قرار است بمیرم مصرف می‌کنم. حداقل درد نکشم. برگشتم و دوباره کارتن‌خوابی. یک شب برف سنگینی در حال بارش بود، با خود گفتم: فردا را نمی‌بینم. چند خانم و آقا که انگار از مهمانی شبانه برمی‌گشتند و در حال بگو بخند بودند از کنارم رد شدند خجالت می‌کشیدم جلو بروم و درخواست پتو کنم. پیش خودم گفتم شرایط سخت و برف را می‌بینند. حتماً خودشان دل‌شان می‌سوزد. اما آنها بی‌تفاوت از کنار من گذشتند و داخل خانه‌شان شدند، شب‌ها دوستان هم ‌دردی که در پیت حلبی آتش درست می‌کردند مرا در کنارشان راه نمی‌دادند. در زمان مصرف، همدرد مفهومی نداشت در اصل هیچ‌چیز در معتاد ایجاد احساس نمی‌کند با خدا سرجنگ داشتم و باورم را از دست داده بودم به خدا و بندگانش ناسزا می‌گفتم به زمین و زمان اجتماع به همه و همه بد و بیراه می‌گفتم. چرا سرنوشت من این‌طور شده است؟

بعد از چندین بار لغزش در یکی از جلسات که در فضای باز برگزار می‌شد از خانمی که اسمش سیمین بود سؤال کردم چه‌کار کنم پاک بمانم. گفت: تسلیم شو و حتی در سخت‌ترین شرایط هم مصرف نکن، با مصرف مواد فقط راه خودت را دورتر می‌کنی و چیزی درست نخواهد شد. حرف او در دلم نشست وقتی که از جلسه خارج شدم تصمیم گرفتم با شرایط سخت هم ادامه بدهم. نود روز نود جلسه رفتم.معمولاً اول جلسه می‌رفتم و آخر جلسه بیرون می‌آمدم اما بعد از جلسه پیش بچه‌ها نمی‌ایستادم. چون پولی در جیب نداشتم و وقتی تعارف چای می کردند خجالت می‌کشیدم ؛ مصرف مرا کاملاً ورشکست کرده بود. زندان که بودم مادرم فوت کرد. برادرم خانه پدری‌مان را رهن کامل داده و به ژاپن رفته بود. بعد از مدتی پیش خواهرم رفتم. اما احساس می‌کردم نگاه‌شان سنگین است. البته حق داشتند کم کم مرا پذیرفتند اما با ناباوری. اوایل بهبودی در یک کت و شلوار‌دوزی حوالی میدان آذری کار می‌کردم و شب‌ها همان‌جا می‌خوابیدم. بعد از مدتی فهمیدم که صاحب‌کارم شیشه مصرف می‌کند و من هم طبق اصولی که آموخته بودم و برای حفظ پاکی و بهبودی‌ام ناگزیر از آنجا تسویه‌حساب کردم. بعد از مدتی پیش یکی از دوستان بهبودی که رویه‌کوبی مبل داشت رفتم البته آرشیتکت بود. اما برای استمرار بهبودی‌اش کار اصلی‌اش را رها کرده بود. یک‌سالی را آنجا بودم و در کارگاه او می‌خوابیدم. جهان و همسرش خیلی در بهبودی به من کمک کردند. همسرش لباس‌هایم را می‌شست و گاهی غذای گرم به من می‌داد. بعد از مدتی بیماری از قسمت‌های دیگری به من حمله‌ور می‌شد. احساس سربار بودن به من اجازه نمی‌داد که یک‌جا بمانم. البته توانایی این را هم نداشتم که جایی را برای خودم مهیّا کنم. کنار این حس سربار بودن احساسات دیگری مرا احاطه می‌کرد نبود تعادل در بهبودی احساس حقارت، احساس انزوا و شکست، کمبود قدرت، بی‌کفایتی و بی‌کسی.

به قول بعضی‌ها بهبودی درد دارد من هم در بهبودی دردهای زیادی را متحمل شدم. دست آخر از بی پولی و بی جایی به گرمابه مقدم رفتم. دقیقاً محلی که من آنجا بزرگ شده و پا گرفته بودم. البته تجربه خوبی بود من باید این دیوار غرور و منیّت را در خود فرومی‌ریختم. در گرمابه تی می‌زدم، لنگ دست مشتری می‌دادم و ...

چند مدتی که کار کردم توانستم مبلغی را پس‌انداز کنم موتورسیکلتی خریدم و مسافرکشی می‌کردم. بعد از سه سال خانواده‌ام مرا باور کردند در این مدت چیزهای زیادی مرا آزار می‌داد، توقعاتم از جامعه و افراد پیرامونم زیاد بود. فکر نمی‌کردم که مسبب خرابی‌ها خودم هستم. دائماً می‌گفتم: چرا حمایت اجتماعی نمی‌شوم. چرا خانواده مرا آن‌طور که باید و شاید حمایت نمی‌کند. معمولاً در بحران مالی به سر می‌بردم و همواره احساس‌ ترس و عدم‌امنیت اجتماعی داشتم در بهبودی محرومیت‌های زیادی را لمس کردم. بی‌کاری، بی‌لباسی، بی‌غذایی. خیلی وقت بود که با اجتماع قهر بودم، عدم مسئولیت‌پذیری و تعهد در قبال اجتماع باعث شده بود منزوی شوم. یکی از دوستانم ساختمان‌ساز بود. حتی برای بقای بهبودی‌ام شب‌ها برای خواب پیش کارگران ساختمانی می‌رفتم و در خاک و خل می‌خوابیدم. روزی یکی از دوستانم زنگ زد و گفت: داوود حوالی میدان خراسان مکانی را اجاره کرده‌ام. اگر تمایل داری بیا پیش من. و من هم پذیرفتم.

صاحب‌خانه‌مان زن تنها و سرد و گرم روزگار چشیده‌ای بود، گاهی که با هم صحبت می‌کردیم، دردهای مشترکی را تجربه کرده بودیم. بعد از چند وقت که آنجا بودم و شرایط مرا کاملاً می‌دانست پیشنهاد ازدواج مرا پذیرفت و در تازه‌ای به روی زندگی‌ام گشوده شد. تعهدم به زندگی بیشتر شد و امیدوارتر به بهبودی نگاه می‌کردم شاید تا امروز رشد مالی چشمگیری نداشتم اما سعی کردم برای همسرم فارغ از امتیازاتی که به من داده از هر تلاشی دریغ نکنم. همواره سعی کردم در قبال امتیازاتی که گرفته‌ام سپاس‌گزار باشم. در ازای خدمتی که به من شده من هم چنین کنم همسرم دچار بیماری افسردگی است و من هم در این مدت مثل پروانه دور او بودم و هر کاری که از دستم برمی‌آمد انجام دادم. من در فرایند بهبودی به دنبال آرامش و رشد معنوی بودم که فرآیند بهبودی زندگی معنوی را به من هدیه کرد. امروز که در شرایط نسبتاً بهتری هستم. هرگز گذشته را فراموش نمی‌کنم.

تغییر رفتار باعث استمرار بهبودی من شده امروز فهمیده‌ام که این ناهنجاری‌ها را خودم مسبب بودم و در گذشته دوست خوبی برای خودم نبودم یکی دیگر از چیزهایی که در فرآیند بهبودی مرا حمایت نموده این بود که، آن چیزهایی که پیدا کرده بودم را به رایگان در اختیار دیگران گذاشتم.

فراموش نمی‌کنم که پشت چراغ قرمز منتظر می‌ماندم تا بعد از پاک کردن شیشه ماشین راننده شیشه را پایین بکشد و سکه‌ای را از روی ترحم به من بدهد. امروز خودم پشت یکی از همین ماشین‌ها می‌نشینم گاهی سرچهارراه که می‌رسم گذشته خود را دوباره می‌بینم. اما این بار تمسخری را که در گذشته دریافت می‌کردم به دیگران عرضه نمی‌کنم بلکه برای دوست هم‌دردم که در سرما در حال پاک کردن شیشه ماشینم هست دعا می‌کنم و حتی گاهی چند قطره‌ای اشک بر دیدگانم جاری می‌شود، موی تنم سیخ می‌شود تنها چیزی که توانست زندگی سرد و بی‌روح گذشته مرا نجات دهد حضورو درک خداوند در زندگی‌ام بود. در این مدت سعی کرده‌ام دروغ نگویم کسی را آزار ندهم و همه را خوب ببینم. نگاهم به زندگی عوض شده و امیدوارم که سرگذشت زندگی من مانع از تکرار و تجربه آن توسط دوست هم‌درد دیگری شود.

ادامه دارد...