داستانک

 

گزیده ای از داستان های کتاب سرگذشت افراد نوشته مجتبی دشتی انتشارات زهره وند مرکز پخش موسسه فرهنگی حامی تلفن تماس 88340516و88340517 همراه 09121751422

دراین کتاب سرگذشت واقعی افرادی را که از پیله بیهودگی رهیده اند را می خوانید

قسمت سوم

 

«خود را با دیگران متفاوت می‌دانستم.»

نام: رسول ـ د.

سن: 46 سال

سال پاکی: آبان 1384

من عضو یک خانواده ده‌نفری و در واقع آخرین عضو خانواده بودم. زمانی که چشم به عرصه وجود گذاشتم تقریباً خواهران و برادرانم همه ازدواج کرده بودند، در روستایی محروم واقع در استان همدان زندگی می‌کردیم. بچه‌هایی که در روستا زندگی می‌کنند احساس می‌کنند از نوعی آزادی برخوردارند که هیچ بچه شهری طعم آن را نچشیده است. بچه‌های شهر در خانه‌های کوچک و آپارتمان‌ها محصورند. اما اینجا حیاط خانه و فضای بازی ما به وسعت دشت است. اینجا می‌شود با یک زیرپوش و زیرشلواری رفت‌وآمد کرد، اینجا بچه‌ها با سختی‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند و روح‌شان در کنار تازیانه‌های زندگی، محرومیت‌ها و سختی‌های خواص خودش آبدیده و قوی‌ می‌شود. معمولاً در روستا به خاطر فعالیت زیاد کشاورزی و نیاز به نیروی انسانی، خانواده‌ها پرجمعیت هستند و شاید به خاطر همین مسئله و همچنین عدم‌آگاهی؛ والدین فرزندان را به حال خود رها می‌کنند و به مسائل عاطفی، درسی و خیلی‌چیزهای دیگر اهمیت نمی‌دهند در اصل اولویت، کسب درآمد و کار کشاورزی‌شان است. اما من در خانواده‌ای متولد شده بودم که پدرم در روستا معلم مکتب بود و به بچه‌ها قرآن می‌آموخت، پدربزرگم از ریش‌سفیدان و امین روستائیان بود، دایی‌هایم همگی از افراد سرشناس بودند، به یاد دارم که شب‌های زمستان کرسی می‌گذاشتیم واهالی روستا به خانه ما می‌آمدند و پدرم برایشان شاهنامه، حافظ و مثنوی‌معنوی می‌خواند. کشاورزی ما تقریباً خوب بود زمین‌های حاصل‌خیزی داشتیم. اما برادرانم در ادارات مختلف تهران و شهر خودمان مشغول کار بودند. من به عنوان آخرین عضو خانواده، برای پدرم خیلی دوست‌داشتنی بودم. تفریحات من هم تقریباً مثل تمام بچه‌های روستا بود. مورد من یک مورد کاملاً استثنایی است با این‌که روستای ما قبل از انقلاب خشخاش کشت می‌شد و اکثر افراد گرایش به مصرف تریاک داشتند اما خانواده پدرم حتی سیگار هم نمی‌کشیدند و همین مسئله باعث شده بود تا زمانی که در محیط خانه و خانواده بودم از مصرف مصون باشم.

در روستای ما امکانات تحصیلی تا مقطع ابتدایی بود و برای خواندن دوره راهنمایی باید به روستای مجاور می‌رفتیم. صبح‌ها جلوی مسجد ده با بچه‌ها قرار می‌گذاشتیم تا به مدرسه برویم. یادم هست اولین باری که سیگار کشیدم در راه مدرسه بود. سیزده‌سال بیشتر نداشتم بعد از کشیدن اولین سیگار سرگیجه و حالت تهوع داشتم. بچه‌ها می‌خندیدند. برای این‌که جلوی آنها کم نیاورم چند نخ سیگار گرفتم و همان شب کشیدم و فردای آن روز وقتی با بچه‌ها سیگار کشیدم و توپوق نزدم احساس غرور و بزرگی می‌کردم.

بعد از دوران راهنمایی به دانش‌سرای تربیت‌معلم رفتم، ایام جنگ بود من هم نمی‌دانستم که بنابه چه عقیده‌ای اما هر چه بود تصمیم گرفتم به جبهه بروم. مدرسه و تحصیل را رها کردم و به جبهه رفتم. احساس می‌کردم برای به دست آوردن هویت گمشده‌ام هر راهی را امتحان کنم در بحران هویت شدید قرار داشتم. کاملاً سردرگم بودم اما برای آرام کردن درون سرکشم به جبهه رفتم و وقتی که جنگ تمام شد دوباره به دانش‌سرا برگشتم، اما با خاطراتی ناگوار از جبهه، پسرخاله و پسر دایی‌ام را در جنگ از دست داده بودم. در سن بیست سالگی همزمان با فارغ‌التحصیل‌شدنم از دانش‌سرا با دختر خاله‌ام ازدواج کردم در همین ایام پدرم بعد از فروش چند زمین کشاورزی خانه‌ای را در شهر خریداری کرده بود. و هنوز به آنجا نقل‌مکان نکرده بودیم که با یکی از دوستان دوران تحصیلم شب‌ها برای مراقبت از خانه به آنجا می‌رفتیم که به طور اتفاقی برای اولین بار مصرف مواد مخدر را تجربه کردم. آن هم به خاطر این‌که با نه گفتن مشکل داشتم و احساس می‌کردم برای این‌که دوستانم احساس راحتی را در کنار من داشته باشند باید هر آنچه را که می‌خواهند برایشان فراهم کنم. در ابتدا تفننی بود ناگفته نماند در بین اقوام ما مصرف تریاک مقبولیت داشت و حتی به صورت تفننی آن را توصیه می‌کردند.

یک‌سالی از ازدواج‌مان گذشته بود، همسرم باردار بود و در منزل پدرم زندگی می‌کردیم. برای تدریس به روستایی دورافتاده منتقل شدم و هفته‌ای یک‌بار به خانه می‌آمدم و همین تنهایی و دوری از خانواده باعث شده بود در روستاهایی که برای تدریس می‌رفتم با افرادی رابطه داشته باشم که خلأ تنهایی‌ام را پر کنند و معمولاً این افراد شب‌زنده‌دار، مصرف‌کننده بودند. شب‌ها دور هم می‌نشستیم و برای پررونق کردن بزم‌مان بساط مصرف را هم مهیا می‌شد. تریاک شده بود مونس تنهایی و غربت من، بیچاره همسرم را با یک بچه  

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 5 بازدید