مادر

 

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد. مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟
دختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود. 

 مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم.

وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت:

مادرت کجاست؟ میخواهی ترا برسانم؟

دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
ابراهیم

باسلام ابراهیم هستم از دوستان بهبودی با ارزوی سلامتی و سالی نو توعم باموفقیت را برای شما ارزومند هستم . وقتی وارد سایت شمامیشوم کلی انرژی میگیرم ومطالب شما رامیخوانم با امید به زندگی ادامه میدهم امید وارم دراین راستا ثابت قدم باشید

حمیید

باسلام وعرض ادب من از اعضای انجمن معتادان گمنام هستم مدتی است که از طریق اینترنت از تجربیات جنابعالی استفاده میکنم قبل هر چیزی از زحمات شما سپاسگذارم فقط برای من سئوال پیش امده که ایا این مطالب حاصل تجربیات شماست یا صرفا معلومات شما؟ بهر حال بنده حقیر به لطف خداوند قریب به 8 سال پاک هستم و هر کمکی که (طبق سنتها) ازعهده من براید باعث افتخار من است که انجام دهم