سکس و عشق

و حتی اگر هیچ چیز دریافت نکنی، همیشه خوشحال هستی که قادر به دادن عشق بوده ای.

اگر زن و شوهر به جای درخواست عشق شروع کنند به دادن عشق، زندگی می تواند برایشان بهشت شود.

و دنیا چنان اسرارآمیز است که اگر آنان از خواستن عشق دست بردارند و بیشتر عشق بدهند، عشق بیشتری دریافت خواهند کرد و این راز را تجربه خواهد کرد.  و هرچه بیشتر عشق بورزند، کمتر درگیر سکس می شوند.

گاندی به همراه همسرش، کاستوربا Kasturba از سری لانکا دیدار می کرد. گاندی از شخصی که قرار بود او را معرفی کند در خواست کرد که در مراسم معارفه بگوید که "با" Ba، همسرش نیز همراه اوست. ولی این شخص فکر کرد که منظور گاندی مادرش است. زیرا "با" به معنی مادر نیز هست.  بنابراین در مراسم معارفه، آن شخص گفت، "باعث سرفرازی ماست که گاندی به همراه مادرش در جمع ما حضور دارند."

"با" قدری تعجب کرد. منشی گاندی نیز که حضور داشت ترسید که شاید اشتباه از او بوده که به آن شخص نگفته که چه کسی همراه گاندی هست. و ترسید که مورد عتاب گاندی قرار گیرد. ولی چیزی که گاندی گفت بسیار شگفت آور بود. او در جلوی جمع قرار گرفت و گفت ، "شخصی که مرا معرفی کرد، اشتباهاً چیزی واقعی را درمورد من بیان کرد، زیرا چند سالی است که "با" دیگر همسر من نیست و اینک مادر من شده است."

یک سانیاسین واقعی کسی است که روزی همسرش مادرش شود، نه کسی که همسرش را ترک کند و فرار کند. یک سالک واقعی کسی است که شوهرش روزی پسرش بشود.

گفتاری زیبا از مرشدان باستانی وجود دارد. در روزگار قدیم یک مرشد خردمند به یک زن چنین برکت می داد: "باشد که ده پسر داشته باشی و شوهرت یازدهمین پسرت شود."

این عجیب است! این دعایی بود که آن فرزانه در هنگام ازدواج یک زن برایش می خواند:

باشد که ده فرزند پسر داشته باشی و شوهرت یازدهمین پسرت بشود!

آنان مردمانی شگفت آور بودند، با افکاری شگفت انگیز. و در پشت این معنایی بسیار عمیق وجود دارد: اگر بین زن و شوهری عشق رشد کند، آنان دیگر زن و شوهر نخواهند بود:
رابطه ی آنان تغییر خواهد کرد و سکس کمتری بین آنان وجود خواهد داشت.
رابطه ی آنان به عشق تبدیل خواهد شد.

تاجایی که سکس وجود داشته باشد، بهره کشی وجود خواهد داشت. سکس یک استثمار است ، و چگونه می توانی کسی را که دوست داری استثمار کنی؟ سکس پست ترین و استثمارکننده ترین استفاده از یک موجود زنده است. اگر عاشق کسی باشی، چگونه
می توانی اینگونه از او بهره کشی کنی؟ چگونه می توانی از موجودی زنده چنان
بهره برداری کنی؟ اگر عاشق کسی باشی، اگر عشقت عمیق تر شود، بهره کشی
ازبین خواهد رفت. و اگر عشق ازبین برود، باردیگر بهره کشی افزایش خواهد یافت.

برای همین است که می خواستم به شخصی که پرسیده بود چگونه می توان از انرژی جنسی
به صورت سازنده استفاده کرد، بگویم که سکس انرژی بسیار اسرارآمیزی است.

در این دنیا هیچ چیز قوی تر از انرژی جنسی وجود ندارد. بیشتر توجه انسان به سکس است.  نوددرصد زندگی او ریشه در مرکز جنسی او دارد  و زندگی او برپایه ی الوهیت نیست. مردمان بسیار اندکی هستند که زندگی شان بر حول الوهیت می چرخد. زندگی بیشتر مردم در حول مرکز جنسی می چرخد. سکس بزرگترین انرژی است. و اگر درست فهمیده شود، خواهید دید که هیچ انرژی دیگری همچون سکس به انسان انگیزه نمی دهد. ولی خود همین انرژی می تواند
به عشق تبدیل شود. و همین انرژی، اگر دگرگون شود، می تواند راهی به اشراق باشد.

بنابراین ارزش این را دارد که دقت کنید مذهب عمیقاً با سکس مرتبط است ، نه با سرکوب سکس، آنگونه که غالباً درک می شود، بلکه از طریق متحول کردن آن. مذهب برای سرکوب کردن سکس نیست. زندگی مجردی celibacy  مخالف با سکس نیست، بلکه تحول سکس است. خود انرژی جنسی به انرژی الهی تبدیل می شود. آن انرژی که به سمت پایین جاری بود، که نزول می کرد، اینک شروع به بالا آمدن می کند. اگر انرژی جنسی شروع به بالا آمدن کند، به تو کمک می کند به مراتب والای آگاهی دست بیابی. و اگر این انرژی پایین برود، فقط به یک زندگی پیش پاافتاده منتهی خواهد شد. ولی این انرژی می تواند توسط عشق متحول گردد.

بیاموزید که چگونه عشق بورزید. معنای عشق را یاد بگیرید. بعدها، وقتی در مورد عواطف سخن می گوییم، آنوقت معنی عشق را عمیقاً خواهید شناخت. اکنون فقط همین مقدار را می گویم.

 

دوست دیگری پرسیده است: چرا مرشدان در یک گروه باهم کار نمی کنند؟

سوال بسیار خوبی است: چرا فرزانگان و آنان که حقیقت را شناخته اند باهم در یک گروه کار نمی کنند؟

مایلم بگویم که فرزانگان همیشه باهم کار کرده اند. و مایلم اضافه کنم که نه فقط فرزانگانی که زنده هستند باهم کار می کنند، بلکه آن فرزانگانی که در بیست و پنج قرن پیش هم مرده اند، به فرزانگان زنده کمک می کنند. بنابراین چنین نیست که فقط فرزانگان معاصر باهم کار کنند. برعکس، وقتی از نظر تاریخی و سنتی در نظر گرفته شود، آنان همیشه باهم کارمی کرده اند. اگر آنچه که می گویم حقیقت باشد، به این دلیل است که من حمایت بودا، ماهاویرا، کریشنا و مسیح را دارم. اگر آنچه من می گویم حقیقت باشد، آنوقت سخنان آنان نیز در سخنان من
می آمیزد.

و اگر در سخنان من قوتی باشد، این قوت فقط مال من نیست، بلکه نیروی تمام آنانی است که در گذشته از این لغات استفاده کرده اند.ولی کسانی که فرزانه نیستند، هرگز باهم کار نمی کنند.
و قدیس نمایانی هستند که هرگز مردمانی واقعاً مذهبی نبوده اند، فقط به ظاهر چنین می نماید. فقط مردمان بی مرام هستند که می توانند با آنان کار کنند، نه آن فرزانگانی که حالا به آنان اشاره کردم. چرا این مردم نمی توانند باهم کار کنند؟ زیرا آنان توسط محو کردن نفس هایشان قدیس نشده اند. قدیس نمایی آنان فقط راهی برای خوراک دادن به نفس هایشان است. و وقتی نفس وجود داشته باشد، هیچگونه ملاقاتی ممکن نیست، زیرا نفس همیشه می خواهد بالاتر از همه قرار بگیرد.

زمانی در کنفرانسی حضور داشتم که رهبران مذهبی بسیاری در آنجا حاضر بودند. مراسمی عمده بود و بسیاری از رهبران مذهبی مهم دعوت شده بودند. نامی از آنان
نمی برم، زیرا شاید کسی آزرده شود، ولی مهم ترین مردم مذهبی هند در آنجا بودند.

کسی که این گردهمایی را ترتیب داده بود می خواست که همگی مدعوین در کنار هم روی جایگاه بنشینند و از همانجا با مخاطبین سخن بگویند. ولی یک رهبر مذهبی خاص
نمی خواست با دیگران بنشیند و از او کتباً پرسیدند: " چه کسی بالا خواهد نشست و چه کسی پایین؟" و او پاسخ داده بود، "من بالا خواهم نشست. من نمی توانم پایین تر از کسی بنشینم." کسی که خودش مستقیماً این حرف را بزند، دست کم صریح است، ولی کسی که چنین پیامی را بفرستد انسانی بسیار پیچیده و حیله گر است. او پیغامی فرستاد که
نمی تواند در کنار و هم سطح دیگران بنشیند. آن سکوی بزرگ که آماده شده بود، بدون استفاده ماند و هر سخنران می بایست به تنهایی بایستد و برای جمع سخنرانی کند. و آن سکو برای صد نفر همجا داشت. ولی چگونه صد رهبر مذهبی می توانند کنار هم بنشینند؟!

در میان آنان چند شانکاراچاریا  shankaracharya بودند که نمی توانستند هیچ کجای دیگر
به جز تخت سلطنت خودشان بنشینند! و اگر آنان نمی توانستند روی زمین بنشینند، چگونه آن رهبران مذهبی دیگر می توانستند روی زمین و زیر تخت آنان بنشینند؟

انسان به شگفت می آید که آیا این مردم فکر می کنند یک صندلی از صندلی دیگر بزرگتر است؟! و یا اینکه فکر می کنند مقام  انسان توسط صندلی ای که اشغال می کند اندازه گیری می شود و یا اینکه ارتفاع آن صندلی چقدر بالا یا پایین باشد. این فقط نشان می دهد که چه چیزی برای آنان اهمیت دارد.

دو رهبر مذهبی نمی توانند باهم ملاقات کنند، زیرا مشکلی بر می خیزد که چه کسی نخست باید احترام بگذارد، زیرا کسی که نخست احترام بگذارد به نوعی پایین تر از دیگری می شود.

این تعجب آور است، زیرا کسی که نخست ادای احترام کند، واقعاً فرد والاتری است.

ولی این سران مذهبی می پندارند که کسی که نخست دستانش را به سینه بگذارد پایین تر
می شود. زمانی در جلسه ای با حضور یک رهبر مذهبی با اهمیت شرکت داشتم. یک سیاستمدار مهم نیز در آن جلسه حضور داشت. آن مرد مذهبی در بالای منبری مرتفع نشسته بود و بقیه ی ما در پایین قرار داشتیم. جلسه شروع شد و آن سیاستمدار گفت، "من نخست می خواهم بدانم که چرا ما این پایین نشسته ایم و شما در آن بالا نشسته اید؟ اگر
می خواستید سخنرانی کنید، قابل قبول بود. ولی این یک جلسه است، مناظره خواهد بود و شما چنان بالا نشسته اید که ممکن نیست هیچ چیزی را بحث کرد. لطفاً پایین بیایید."

ولی آن مرد "مذهبی" پایین نمی آمد. سپس سیاستمدار گفت، "اگر نمی توانید پایین بیایید، اگر دلیل خاصی وجود دارد، پس برای ما توضیح بدهید."

 ولی آن مرد نتوانست پاسخ بدهد، او می ترسید. در عوض، یکی از مریدانش گفت، "این یک سنت است که ایشان باید همیشه در سطحی بالاتر بنشینند."

سیاستمدار گفت، "شاید او پیشوای شما باشد، ولی پیشوای ما نیست." و خطاب به آن مرد گفت، " و ما دست هایمان را روی هم بر سینه گذاشتیم تا به شما سلام بگوییم ولی شما این کار را نکردید ، بلکه برای ما برکت طلبیدید! اگر یک مرد مذهبی دیگری به دیدار شما آمده بود و شما همین کار را با او می کردید، آنوقت جنگی برپا می شد! شما نیز باید
دست هایتان را برای احترام به سینه بگذارید."

و پاسخ چنین بود، "او نمی تواند دست هایش را به نشانه ی احترام روی هم قرار دهد، سنت چنین نیست."

موقعیت چنان زشت شده بود که هرگونه بحثی ناممکن بود. من به آن مرد مذهبی گفتم،
"می خواهم اجازه بگیرم که چند کلام با این سیاستمدار سخن بگویم."

او به من اجازه داد. او می خواست این واقعه زودتر پایان بگیرد تا جلسه بتواند شروع شود. همه چیز متوقف شده بود. من از آن سیاستمدار پرسیدم، "چرا نخستین چیزی که دیدید این بوده که او بالاتر از ما نشسته است؟ و اگر بتوانم بپرسم، آیا توجه کردید که او بالاتر از ما نشسته است و یا اینکه ما وادار شده ایم تا از او پایین تر بنشینیم؟ ، زیرا ممکن بود که از شما خواسته شود تا آن بالا بنشینید، آنوقت فکر نمی کنم که این سوال مطرح می شد! اگر همگی ما در این پایین نشسته بودیم و شما در کنار او در آن بالا نشسته بودید، گمان نمی کنم که چنین سوالی را مطرح
می کردید. مشکل بالاتر نشستن او نیست، مشکل این است که شما پایین تر نشسته اید." آن سیاستمدار نگاهی به من کرد. او در آن زمان قدرت زیادی داشت و یکی از مهم ترین چهره های هندوستان بود. او با دقت به من نگاه کرد، مردی بسیار با صداقت بود. گفت، "این را می پذیرم. هیچکس هرگز این را به من نگفته بود. آری، این نفسانی بودن زیاد است."

آن مرد مذهبی بسیار خوشحال شده بود و وقتی که آنجا را ترک می کردیم دستش را دور شانه ی من انداخت و گفت، " تو پاسخ خیلی خوبی به او دادی."

گفتم، "آن پاسخ فقط برای او نبود، منظورم تو نیز بودی."  و به او گفتم، " متاسفم که
می بینم او مردی باصداقت تر از تو است و تو ابداً صداقتی نشان ندادی. او پذیرفت که این نفس او بوده، ولی تو حتی آن را قبول هم نکردی، در عوض با کمک پاسخ من، بیشتر به نفست خوراک دادی!"

مردمان مذهبی از این نوع نمی توانند باهم کار کنند. تمام کار آنان انتقادکردن از دیگران است. تمام تلاش آنان مخالفت با دیگری است. اگر دشمنی وجود نداشته باشد، ابداً
نمی توانند کار کنند. تمام تلاش آنان در مخالفت با دیگران و نفرت از آنان است. تمام این رهبران مذهبی که از این سنت ها و مذاهب پیروی می کنند فقط می توانند جاهل اطلاق شوند، زیرا نخستین ویژگی یک فرزانه ی اصیل این است که او دیگر به هیچ مذهبی تعلق ندارد. نخستین نشانه ی یک فرزانه این است که او دیگر با هیچ سنت و مذهبی محدود و مقید نیست.
او هیچ قیدی ندارد، او به همه تعلق دارد. و نخستین صفت او این است که نفس او، غرور او ازبین رفته است. ولی این ها راه های بادکردن و تغذیه کردن نفس هستند.

این را به یاد بسپارید: نفس با ثروت زیاد راضی می شود، نفس می تواند از طریق
رنج بردن بسیار ارضا شود و همچنین با جمع آوری دانش بسیار. این ها نفس را باد
می کنند. اگر ترک دنیا کنم و ریاضت بکشم، نفسم باد می کند. و کسانی که نفس هایشان راضی باشد هرگز نمی توانند باهم کار کنند. نفس تنها عامل جداکننده است و بی نفسی تنها عامل اتحاد است. پس هرکجا که بی نفسی وجود داشته باشد، همکاری و باهم بودن وجود دارد.

 

زمانی یک فقیر محمدی به نام فرید از روستایی گذر می کرد که کبیر در آنجا زندگی
می کرد. او با چندتن از مریدانش در سفر بود. مریدانش به او گفتند، "جای خوشوقتی است که از در منزل کبیر رد می شویم. اجازه بده چند روزی در آنجا اقامت کنیم. برای ما بسیار جای خوشوقتی است که مکالمه ی شما را شاهد باشیم. اگر شما دو نفر باهم ملاقات کنید و مکالمه کنید برای ما بسیار مفید خواهد بود."

فرید گفت، "آری، ما خواهیم ایستاد و ملاقات خواهیم کرد، ولی شاید مکالمه ای صورت نگیرد."

پرسیدند، "چرا؟" گفت، "ما در آنجا توقف می کنیم. با او ملاقات خواهم کرد، ولی شاید حرف نزنیم."

وقتی مریدان کبیر شنیدند که فرید از آنجا می گذرد، گفتند، "فرید از اینجا گذر
می کند،اجازه دهید از آنان دعوت کنیم. یک موقعیت عالی خواهد بود. شما دو نفر
می توانید دو روز باهم صحبت کنید."

کبیر گفت، "ما حتماً ملاقات می کنیم. و همه شاد خواهند بود."

از فرید استقبال شد و کبیر و فرید همدیگر را در آغوش گرفتند. چشمانشان سرشار از اشک شوق بود، ولی مکالمه ای بین آنان صورت نگرفت. از هم جدا شدند و مریدان بسیار ناراضی بودند. وقتی که ازهم جدا می شدند، مریدان گفتند، "ولی چرا هیچ چیز نگفتید؟"
و آنان گفتند، "چه می توانستیم بگوییم؟ آنچه او می داند، من نیز می دانم."

فرید گفت، "آنچه را که کبیر می داند، من نیز می دانم، پس در مورد چه حرف بزنیم؟ ما حتی دو نفر نیستیم که حرف بزنیم ، در یک سطح، ما یکی هستیم. در آن سطح، کلام غیرضروری است."

مکالمه در بین مرشدان ممکن نیست. حتی سخن گفتن نیز دوگانگی می آورد. در سطحی خاص، کار جاودانه ی تمام فرزانگان یکی بیش نیست. در آن سطح مسئله ی دوگانگی وجود ندارد. مهم نیست کجا به دنیا آمده باشند، به چه جامعه ای متعلق باشند و روش زندگیشان چه باشد. بازهم تفاوتی بین آنان نیست. ولی تفاوت ها میان کسانی که فرزانه نیستند، امری طبیعی است.

این را به خاطر بسپارید که اگر در میان آنان تفاوتی وجود داشته باشد، علامت آن است که آنان فرزانه نیستند.

 

دوست دیگری پرسیده است: هدف و منظور نهایی شما چیست؟

از من پرسیده که هدف من چیست. من هیچ هدفی ندارم. و درک اینکه چرا هدفی ندارم و چرا مقصدی ندارم خوب است.

در زندگی دو نوع عمل وجود دارد. یک نوع از اعمال توسط خواسته برانگیخته می شود، هدفی در پشت آن است. و نوعی دیگر از اعمال وجود دارند که توسط عشق و محبت برانگیخته
می شوند ، منظوری در پشت آن نیست. اگر از یک مادر بپرسی، "هدف تو از نثار عشق
به فرزندت چیسیت؟" چه خواهد گفت؟ خواهد گفت، "من چیزی از هدفم
نمی دانم. من فقط عاشق فرزندم هستم و در این عشق ورزیدن من، شادی وجود دارد."

چنین نیست که امروز عشق بورزی و فردا خوشی آن را دریافت کنی. خود عشق تو یک شادمانی است. و همچنین نوع دیگری از عمل است که انگیزه ی آن خواسته و آرزو است. هم اکنون من با شما حرف می زنم. می توانستم به این دلیل صحبت کنم که چیزی از آن نصیبم شود. پاداش
می تواند به شکل پول، شهرت، احترام یا اعتبار باشد. می تواند به هر شکلی باشد. شاید به دلیلی سخن بگویم که چیزی در مقابل دریافت کنم، آنوقت عمل من توسط یک خواسته برانگیخته شده است.

ولی من فقط به این دلیل سخن می گویم که نمی توانم سخن نگویم. چیزی در درون من اتفاق افتاده و می خواهد سهیم شود. سخنان من مانند گلی است که شکفته شده و رایحه اش به تمام اطراف منتشر می شود. اگر از یک گل بپرسی، "هدفت چیست؟"......هدفی در پشت آن نیست. برخی از اعمال از خواسته ها ناشی می شوند و هدفی در پشت آن ها هست. برخی دیگر از اعمال هستند که انگیزه ی آن محبت است، آنوقت هدفی در پشت آن پنهان نیست. برای همین است که وقتی عملی از خواسته برمی خیزد، تولید قید و اسارت می کند. ولی اعمالی که از روی محبت باشند، هیچ قیدی ایجاد نمی کنند.

هر عملی که هدفی داشته باشد تولید قید می کند و عملی که بی هدف باشد، قیدی ایجاد
نمی کند. و تعجب خواهید کرد اگر بدانید که تا وقتی که هدفی نداشته باشید نمی توانید مرتکب خطا شوید.

این نکته ای عجیب است: همیشه در هر گناهی یک هدف وجود دارد، وقتی که عمل خیری انجام می دهی، هدفی نداری. واگر عمل خیر با هدف یا منظور خاصی انجام گیرد، باید یک گناه در لباس مبدل باشد.  در گناه همیشه هدف وجود دارد. بدون هدف هیچ گناهی صورت نمی گیرد. گناه کردن حتی با یک هدف هم دشوار است و اگر هدفی وجود نداشته باشد، غیرممکن می شود. من نمی توانم بدون هیچ دلیلی تو را بکشم ، چرا باید چنین کنم؟ هیچ گناهی بدون دلیل انجام نمی شود. زیرا یک گناه نمی تواند به دلیل محبت انجام شود. گناه همیشه پر از خواسته و خواهش است و خواسته، همیشه هدف و منظور را در خودش پنهان دارد. انتظار دریافت چیزی در مقابل وجود دارد. ولی یک عمل ممکن است که بدون هیچ انتظار و توقعی انجام شود. پس از اینکه ماهاویرا به اشراق رسید، حدود چهل سال دیگر هم به کارکردن ادامه داد. چرا چنین کرد؟

او سال ها کار کرده بود، پس چرا متوقف نشد؟ او سال ها بود که دایم در سفر بود، بسیار فعال بود: او غذا می خورد و به اینجا و آنجا می رفت و حرف می زد و سخنرانی
می کرد. او چهل یا چهل و پنج سال بی وقفه کار کرد. آیا ارضا نشده بود؟

پس از اینکه بودا به روشنی رسید، او نیز چهل سال کار کرد. چرا دست نکشید؟ زیرا در این اعمال هدفی وجود ندارد. نه بودا و نه ماهاویرا، هیچکدام هدفی نداشتند، فقط به دلیل مهرشان بود که کار می کردند. من غالباً در شگفت می شوم که چرا به صحبت با شما ادامه می دهم.
چه منظوری در پشت آن است؟

حتی وقتی به دنبال منظوری می گردم، یکی هم پیدا نمی کنم، به جز اینکه چیزی را
می بینم و نیازی برای من هست تا در موردش سخن بگویم. درواقع، فقط انسانی که هنوز در وجودش قدری خشونت باقی مانده باشد می تواند در این مورد ساکت بماند.

چرا سخن نگفتن خشونت است؟ امروز صبح داستانی برایتان گفتم: اگردر دست شما ماری را ببینم و بدون هیچ حرفی به راهم ادامه دهم و فکر کنم که ربطی به من ندارد، آنوقت فقط به دلیل وجود خشونت و بی رحمی در من است که می توانم ساکت بمانم. وگرنه به شما می گویم،"این یک مار است، بیندازش دور!" و اگر کسی از من بپرسد، " چرا می گویی که این یک مار است و بیندازش دور؟ برای تو چه اهمیتی دارد؟" من پاسخ خواهم داد، "برای من اهمیتی ندارد، به جز اینکه برای آگاهی درونی من غیرممکن است که در چنین موقعیتی ساکت بمانم."

انگیزه ی این عمل چیزی بیرونی نیست، زیرا هدفی برای آن وجود ندارد. آن انگیزه از یک آگاهی درونی نشات می گیرد، جایی که توقع و انتظاری وجود ندارد.

تعجب خواهید کرد اگر بدانید که هروقت هدفی وجود داشته باشد، انگیزه ی شما بیرونی است و هرگاه هدفی درکار نباشد، آن انگیزه از ژرفای درون برمی خیزد. یعنی، اگر چیزی باشد که تو را جذب کند، هدفی وجود دارد. چیزهایی هم هستند که تو را از درون جذب می کنند، ولی آنوقت هدفی وجود ندارد. عشق و مهر همیشه بدون مقصد هستند، امیال و آرزوها همیشه هدف مند هستند. برای همین است که بهتر است گفته شود که خواسته از بیرون انسان را وادار می کند و می کشاند. اگر طنابی دور تو ببندم و تو را بکشانم، این کشاندن pulling است. خواسته ها طوری تو را می کشانند که گویی با طنابی

بسته شده ای و توسط آن کشیده می شوی. برای همین است که متون مذهبی به کسی که خواسته دارد، پاشو    pashuمی گویند. "پاشو" یعنی حیوانی که با طناب بسته شده است، به چیزی دیگر بسته شده و توسط آن کشیده می شود. ولی در متون مذهبی، "پاشو" به معنی حیوان نیست. "پاشو" به شخصی اطلاق می شود که با طنابی بسته شده و توسط آن کشیده می شود. تا وقتی که توسط یک هدف کشیده می شوی، خواسته وجود دارد و تا وقتیکه که این کشش ادامه داشته باشد، تو همچون یک حیوان به طنابی بسته شده ای. آزاد نیستی. آزادی نقطه ی مقابل "پاشو" است:
نفی هرگونه وابستگی و کشیده شدن است.

آزادی یعنی کشیده نشدن به هیچ وجه توسط هیچ قید و بند، و حرکت کردن توسط جریانی که از درون می آید. من هیچ هدفی ندارم. برای همین است که اگر در همین لحظه بمیرم، حتی برای یک ثانیه نیز احساس نمی کنم که چیزی را ناتمام باقی گذاشته ام. اگر همین حالا بمیرم، در حالی که اینجا نشسته ام، حتی یک لحظه نیز فکر نمی کنم که چیزی را که
می خواسته ام بگویم، ناگفته باقی مانده، زیرا در پشت سخنان من هدفی وجود ندارد، مسئله ی تکمیل کردن چیزی در میان نیست. تا وقتیکه زنده هستم، کار انجام می شود، و وقتیکه می میرم، کار پایان گرفته است. چون در پشت آن انگیزه ای نبوده، هیچ چیز ناقص باقی نخواهد ماند.
من هیچ انگیزه ای ندارم، فقط الهاماتی از درون هست. فقط یک جبر درونی وجود دارد و هرچه که روی می دهد به سبب همین است. در هندوستان ما به چنین شخصی می گوییم کسی که خودش را به جهان هستی تسلیم کرده باشد. اکنون تمام اعمال او اراده ی خداوند هستند: او هیچ آرزویی از خودش ندارد.

گفتن اینکه تمام اعمال او خواست خدا هستند درست است زیرا او زندگیش را تسلیم آن غایت هستی کرده است. اینک هرآنچه که رخ بدهد مسئولیتش با آن غایت است، خود او مسئول نیست.

سوال خوبی پرسیده ای. مایلم بگویم که زندگی باید عاری از خواسته و درد باشد. یک زندگی عاری از خواسته و انگیزه خلق کن و الهامات از درون برخواهند خاست. زندگیت را چنان بساز که آرزوی هیچ چیز را نداری، بلکه فقط میل به دادن داری. آنچه را که من عشق می خوانم چیزی گرفتنی و خواستنی نیست، فقط آن را می دهی. و در عشق هدفی جز دادن وجود ندارد. من این عشق را محبت و مهر نیز می خوانم. بنابراین می توانید بگویید که هدفی جز عشق وجود ندارد. و عشق هدفی ندارد زیرا که خودش یک هدف است.

 

یک سوال دیگر در مورد خشم رسیده است: وقتی کسی خشمگین می شود نتایج مخربی برجای می گذارد و تمام بدن را تحت تاثیر قرار می دهد. در این موقعیت چه نوع موانعی می تواند در بدن به وجود بیاید؟

امروز صبح وقتی با شما سخن گفتم، از خشم به عنوان یک مثال نام بردم. تمام عواطف انرژی هستند و اگر این انرژی ها به صورت سازنده مصرف نشوند، بخش هایی از بدن را و بخش هایی از ذهن را مختل می سازند. انرژی باید به مصرف برسد. آن انرژی که در درون بماند و مصرف نشود موانعی خاص ایجاد می کند. این موانع به بیماری تبدیل می شوند، همچون یک غده. آیا درک می کنید؟

این فقط خشم نیست ، اگر در درون من عشق برای بخشیدن وجود داشته باشد و اگر قادر نباشم این عشق را به کسی بدهم، می تواند در من تولید مانع کند. اگر در من خشم وجود داشته باشد و نتوانم آن را بیان کنم، می تواند تولید مانع کند. اگر در من ترس وجود داشته باشد و قادر نباشم آن را نشان بدهم، آن ترس می تواند تولید یک مانع کند. تمام حالات عاطفی انرژی زا هستند و این انرژی نیاز به تخلیه شدن دارد. این تخلیه کردن می تواند به دو صورت باشد: یکی راه منفی via negativa  است. برای مثال، کسی خشمگین است و راه منفی تخلیه این است که برود و دیگری را با سنگ بزند و یا با عصا به دیگری حمله کند و یا لفظاً به او حمله کند. این روش منفی
تخلیه ی انرژی خشم است، زیرا آن انرژی تخلیه شده، ولی او از آن منتفع نشده است. تنها
ثمره ی آن این است که کسی که فحش خورده، با نیرویی دوبرابر انتقام بگیرد. آن کسی که بر او سنگ زده نیز خشمگین می شود. او نیز درست مانند شخص اولی است: او نیز برای تخلیه ی خشم خود به روش منفی متوسل می شود. او نیز چوبی برمی دارد. اگر سنگی به کسی پرتاب کنی، او نیز سنگی بزرگتر برایت پرتاب می کند. اگر انرژی به راه منفی تخلیه شود، آنوقت تولید خشم بیشتر خواهد کرد و انرژی تلف خواهد شد. بازهم خشم ایجاد می شود و به سبب عادت منفی، بازهم خشم بیشتری تولید خواهد شد. بازهم انرژی به هدر می رود و بازهم به سبب واکنش خشم آلود طرف مقابل، خشم وجود خواهد داشت. مقدار نامحدودی از خشم خواهد بود و انرژی فقط به هدر می رود و هرگز پایان نمی گیرد.

خشم فقط وقتی متوقف می شود که به راهی مثبت مورد استفاده قرار بگیرد، به روشی خلاقانه. برای همین است که ماهاویرا گفته، "کسی که نفرت داشته باشد، درمقابل نفرت دریافت می کند. کسی که خشمش را نشان بدهد، خشم دریافت می کند. کسی که افکار پلید داشته باشد، همان را دریافت خواهد کرد."

پایانی برای این نیست و نهایتاً انرژی فقط تلف می شود.

فرض کنید که من خشمگین هستم ، در مقابل تو خشمگین می شوی و بازهم من از تو خشمگین می شوم و بازهم در پاسخ آن تو از من خشمگین می شوی. نتیجه ی این چه خواهد بود؟ هربار که من خشمگین شوم، مرا ضعیف می کند و تمام انرژی مرا مصرف می کند. برای همین است که جامعه این را تثبیت کرده که خشمتان را نشان ندهید. برای همین است که جامعه شما را تشویق نمی کند که خشمتان را نسبت به طرف مقابل نشان دهید. این یک مقررات خوبی است و
به این دلیل خشم بیان نمی شود و زیاد نمی شود. ولی آن انرژی هنوز در من باقی است.
آنوقت چه بر سر آن می آید؟

آیا به چشمان یک حیوان نگاه کرده اید؟ حتی وحشی ترین حیوانات نیز چشمانی نرم تر از چشمان شما دارند. چشمان یک حیوان درنده از چشم های یک انسان نرم تر است. چرا چنین است؟ دلیلش این است که آن حیوان انرژی سرکوب شده ای در درونش ندارد. حیوان وقتی خشمگین شود، آن را بیان می کند، می غرد، جیغ می زند، حمله می کند و خشم را خالی می کند. او متمدن نیست. هر محرکی داشته باشد آن را بیان می کند. دلیل آن نرمی که در چشمان یک کودک می بینید چیست؟ آنان هرچه را که احساس کنند بیان می کنند، انرژی های آنان تولید مانع نمی کنند. وقتی خشمگین هستند، خشمشان را بیان می کنند و وقتی حسود هستند، آن را نشان می دهند و وقتی بخواهند بازیچه ای را از دست کودکی دیگر بقاپند، این کار را می کنند. در زندگی کودکان سرکوب وجود ندارد ، برای همین است که اینهمه معصوم هستند.

در زندگی شما سرکوب وجود دارد و اینجاست که پیچیدگی ها آغاز می شوند. وجود یک مانع انرژی، نشان دهنده ی  پیچیدگی درونی است ،چیزی در درون اتفاق می افتد، ولی در بیرون چیزی دیگر را نشان می دهید. آنوقت آن انرژی که تخلیه نشده کجا می رود؟ تولید یک مانع انرژی energy-block می کند.

منظورم از مانع انرژی این است که همچون یک گره به ذهن یا بدنت می چسبد. مانند رودخانه ای که بخشی از آن یخ بسته است و قطعات یخ در رودخانه جاری هستند. همانطور که قطعات یخ بزرگ تر و بزرگ تر می شوند، جریان رودخانه بیشتر و بیشتر متوقف می شود. اگر تمام آب رودخانه یخ بزند، تمام جریان آن متوقف می گردد. بنابراین شما مانند رودخانه ای هستید که
تکه های یخ در آن شناور هستند. ضروری است که این قطعات یخ ذوب شوند. این موانع انرژی همچون قطعات یخ در جریان زندگی شما شناور هستند. محرکات سرکوب شده : نفرت، خشم و میل جنسی همچون قطعات عظیم یخ در درون شما هستند. حالا آن ها مانعی بر سر راه جریان زندگی هستند. زندگی برخی افراد کاملاً یخ بسته شده و ابداً جریانی در آن نیست. مطلقاً ضروری است که این یخ ها ذوب شوند و برای ذوب کردن آن ها باید از روش های سازنده استفاده شود. من دو راه سازنده را برای این توصیه کردم: یکی رها کردن محرکات موانع کهنه و دیگری استفاده ی سازنده از محرکات جدید.

اگر به کودکان نگاه کنید، شور و انرژی بسیاری در خود دارند. اگر آن ها را در خانه ای تنها بگذارید به این چیز و آن چیز دست می زنند، چیزی را می شکنند و چیزی را خرد می کنند. و تو به آنان می گویی، " اینکار را نکن، آن کار را نکن." تو به آنان می گویی چه کار نکنند، ولی به آنان نمی گویی در عوض چه کار بکنند. و تو نمی دانی که وقتی که کودک لیوانی را می شکند، درواقع چه می کند. انرژی درون او راه تخلیه ای نیاز دارد. حالا راهی وجود ندارد، پس لیوانی را بر می دارد و با انداختن آن راهی برای تخلیه ی آن انرژی پیدا می کند، حالا انرژی تخلیه شده است. آنوقت به او می گویی، "لیوان را نشکن." و او از انداختن لیوان دست برمی دارد. به بیرون می رود و حالا می خواهد گلی را بچیند.  می گویی، "به گل ها دست نزن." او حتی مجاز نیست به گل ها دست بزند!

پس به داخل می آید و کتابی را بر می دارد و تو به او می گویی، "کتاب را خراب نکن."

تو به او گفته ای که چه کارهایی نکند، ولی نگفته ای که چه بکند! اینگونه است که آن موانع در کودک شکل می گیرند و بیشتر و بیشتر درگیر آن موانع می شوند و یک روز فقط موانع وجود دارند. در درون او فقط " اینکار را نکن آن کار را نکن" وجود دارد او
نمی فهمد که چه باید بکند!

منظور من از روش سازنده این است که باید بگویی که او چه کند. اگر لیوان را پرت
می کند، این  یعنی که انرژی دارد و می خواهد کاری بکند. و تو فقط به او گفته ای که چه نکند. بهتر است به او قدری گل بدهی و بگویی " با این یک لیوان بساز، یک لیوان درست مثل این بساز." این استفاده ی سازنده از انرژی است.

آیا مرا درک می کنید؟ وقتی که می خواهد گلی را بچیند، می توانی به او کاغذی بدهی و بگویی که یک گل مانند آن بسازد. این استفاده ی سازنده از انرژی است. امروزه تعلیم و تربیت ما بسیار غیرسازنده است و برای همین است که زندگی کودک از همان آغاز فاسد می شود. تمام ما کودکانی فاسد ruined هستیم ، تنها تفاوت در این است که ما بزرگ شده ایم! وگرنه ما همگی کودکانی فاسد بارآمده ایم: از همان ابتدای کودکی همه چیز به خطا رفته و ما تمام عمر به تکرار این خطاها ادامه می دهیم.

همانطور که گفتم، خلاقیت یعنی اینکه از تمام انرژی های برخاسته به صورت سازنده استفاده شود تا از آن چیزی  بیرون بیاید و هیچ چیز نابود نشود. آن انرژی که همیشه صرف انتقاد از دیگران می شود، می تواند برای نوشتن یک ترانه به کار گرفته شود. و آیا می دانید؟ ، کسانی که نمی توانند ترانه ای بنویسند یا شعری بسرایند منقد می شوند!
این همان انرژی است. منقدین هم همان انرژی را برای خلق یک آهنگ یا سرودن یک شعر دارند، ولی به راهی سازنده از آن استفاده نمی کنند. تنها کار آنان انتقادکردن از دیگران است: چه کسی بد می نویسد و چه کسی چه کار می کند! این استفاده ویرانگرانه است. اگر ما می توانستیم از انرژی هایمان، از تمام انرژی های درونمان به روشی سازنده استفاده کنیم، دنیا مکانی بسیار بهتر می بود.

و به یاد بسپار که انرژی هرگز خوب یا بد نیست. حتی انرژی خشم نیز خوب یا بد نیست، تمامش بستگی به این دارد که چگونه به کار برده شود. فکر نکنید که انرژی خشم بد است، انرژی نمی تواند بد یا خوب باشد. حتی انرژی اتمی نیز بد یا خوب نیست: با آن تمام دنیا
می تواند نابود شود و تمام دنیا می تواند ساخته شود. تمام انرژی ها خنثی هستند، هیچ انرژی خوب یا بد وجود ندارد. اگر برای مقاصد ویرانگرانه مصرف شود، بد می شود و اگر از آن به طور سازنده استفاده شود، خوب می شود.

بنابراین شما باید روشی را که انرژی خشم، خواسته، سکس یا نفرت را مصرف می کنید تغییر بدهید و از آن به روشی سازنده استفاده کنید. درست مانند وقتی که کسی کود حیوانی می آورد و بوی بسیار بد می دهد، ولی باغبان در باغش از آن استفاده می کند، و باآن دانه می کارد. دانه ها توسط این کود به درخت تبدیل می شوند. و بوی عفونت آن کود از
رگ های درخت عبور می کند و به بوی گل ها تبدیل می شود. همان کثافت، همان خود کود بسیاربدبو بود، اینک گلی شده است و بوی خوش می دهد.

تحول انرژی یعنی این. این دگردیسی انرژی است. هرآنچیزی که در شما بوی بد می دهد
می تواند به چیزی خوشبو تبدیل شود ، خود همان چیز ،_ زیرا آنچه که بدبو است
می تواند خوشبو هم باشد. بنابراین اگر در درون خشم داری، احساس گناه نکن ، این یک انرژی است و تو خوش اقبال هستی که آن را داری. و فکر نکن که خیلی شهوانی هستی ، این فقط انرژی است و تو خوش اقبال هستی که وجوددارد. بداقبالی در این بود که اگر آن را نداشتی، مایه تاسف بود اگر نمی توانستی خشمگین شوی، اگر ناتوان بودی. آنوقت بی مصرف می بودی، زیرا در تو هیچ انرژی وجود نداشت که به کار گرفته شود. بنابراین از داشتن این انرژی ها احساس بد نداشته باش. نسبت به تمام انرژی های درونت سپاسگزار باش. حالا بستگی به خودت دارد که چگونه از آن ها استفاده کنی. تمام مردان بزرگ دنیا بسیار شهوانی بوده اند. اگر چنین نبودند مایه ی تعجب بود، زیرا اگر چنین نبودند، نمی توانستند انسان های بزرگی بشوند.

در مورد گاندی می دانید ، او بسیار شهوانی بود. و روزی که پدرش مرد.... پزشکان به او گفته بودند که پدرش زنده نخواهد ماند، ولی او حتی همان شب نیز نتوانست نزد پدرش بماند ، وقتی پدرش مرد، او درحال معاشقه با همسرش بود. پزشکان قبلاً به او گفته بودند که پدرش امشب را طاقت نخواهد آورد و او باید در تمام طول شب در کنار پدرش بماند. گاندی در این مورد بسیار توبه کرده بود: "من چگونه مردی هستم؟" ولی او باید از این میل جنسی خودش شاکر باشد، زیرا همان انرژی بود که از او یک انسان مجرد ساخت ، همان انرژی! اگر او تمام آن شب کنار پدرش می نشست، قطعی بود که یک گاندی در دنیا زاده نمی شد. در چنان موقعیتی، بیشتر ما نه فقط یک شب، بلکه دو شب تمام هم نزد پدرانمان می ماندیم، ولی هیچ گاندی وجود نمی داشت. آنچه که آن شب برای او یک بوی بد به نظر رسیده بود، بعدها عطر زندگیش شد.

بنابراین هیچ انرژی را منکر نشوید. هیچ انرژی را که در شما برمی خیزد انکار نکنید.

آن را یک نعمت بدانید و سعی کنید دگرگونش سازید.

تمام انرژی ها می توانند تغییر کنند و متحول گردند. و آن چیزی که به نظرتان بد و

ناخوشایند می رسد، می تواند به چیزی معطر و زیبا تبدیل شود.

 

باقی پرسش ها را فردا بحث خواهیم کرد.

/ 3 نظر / 333 بازدید
نسترن

اينقدر در مورد عشق غلو شده كه سكس يك گناه محسوب ميشه آيا شما خودتون نياز سكس رو در انسان رد مي كنيد ؟

سپيده

آقاي دشتي ما از شما به عنوان انساني كه تاكنون توانسته بر هواي نفسش غلبه كند چيزهاي زيادي آموختيم گاهي براي رسيدن به عشق آزمون خطا هم بايد كرد آيا احتمال اينكه در طي طريق و سلوك روحاني براي رسيدن به عشق سكس خودش را جلوه نمي نمايد و بعد به اين نتيجه رسيده باشيم كه بايد از آن گذر كرد و شايد همين سكس طعم واقعي عشق و انتخاب صحيح را در آدميزاد بوجود آورد ؟ نمي شود انسان از آزمون سكس به جايگاه عشق خود راكشاند و اصلا چرا عشق و سكس را با هم تداخل مي كنيد آنها دو واژه جدا از هم هستند به هر حال از اين همه مطالب متنوع تان سر مست شديم .مردخدا

طاهره

من فقط میتونم بگم متاسفم که سکس رو پست میدونید!