سرگذشت افراد

مادرم تکیه‌کلامش «داداش» بود. به مسئولان مدرسه هم می‌گفت: داداش. شاید همین داداش‌گفتن‌های او باعث شد مرا در مدرسه نگه‌دارند. پدرم وضع مالی خوبی داشت و خیلی به من می‌رسید. اما ارتباط خوبی با هم نداشتیم. او فکر می‌کرد اگر بهترین خوردوخوراک و خانه را برای ما تهیه کند، دیگر به هیچ‌چیزی نیاز نداریم.

الآن بعد از57 سال هنوز صدای پدرم در گوشم هست و هنوز از فتح‌الله گفتن او می‌ترسم. حالا او به من می‌گوید: دوستت دارم، من هم می‌گویم. اما الآن دیگر مثل بچگی‌هایم نمی‌خواهم با این حرف، کلاه سرش بگذارم و پول از او بگیرم.

 اولین باری که مواد کشیدم، اینطور شد که می‌خواستم برای شخصی موادفروشی کنم و سهم فروشندگی‌ام را بگیرم. یک روز مردی که برایش مواد می‌فروختم. نیامد و مشتری‌هایش سرگردان شده بودند. برای همین رفتم در خانه‌اش. من فکر خماری مشتری‌ها نبودم. فقط می‌خواستم دستمزد فروشندگی‌ام را بگیرم. اما او از من پرسید: «می‌کشی؟» من هم برای این‌که کم‌نیاورم، گفتم: «آره می‌کشم» من با نه گفتن مشکل داشتم. برای همین پای بساط نشستم و کشیدم. همان موقع که دود می‌گرفتم، با خود گفتم من بامعتادان دیگر فرق دارم، عاقلم، زرنگم، پسر فلانی‌ام، بچه تهرانم.در عین‌حال که این حرف‌ها را با خود می‌زدم ترس هم داشتم. مشکل من این بود که نمی‌توانستم ((نه)) بگویم و همین مرا به گوشه خیابان کشاند. من عاشق محبت‌ بودم، دنبال کسی که مرا دوست داشته باشد اما  در خانه ما همیشه جنگ و دعوا و فحش و ناسزا بود. وقتی می‌دیدم بچه‌ها با پدر و مادرشان به گردش می‌روند. آه می‌کشیدم.

کمبود محبت من باعث شد با آدم‌های بزرگ‌تر از خودم دوست شوم. اگر پدر و مادر به من محبت می‌کردند من به دنبال کس دیگری نمی‌رفتم. دوستان بزرگ‌تر از خودم از من می‌خواستند از جیب پدرم پول بردارم و با هم سینما، پارک، باغ‌وحش برویم. من هم عقده تفریح داشتم و به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. اهل ورزش هم نبودم و دوست داشتم تفریح و قمارکنم. حال که فکر می‌کنم، می‌بینم من از بچگی اعتیاد داشتم. آن‌وقت‌ها من از جیب پدرم دزدی می‌کردم و پول‌ها را خرج دوستانم می‌کردم که بگویند دمت‌گرم.

اولین باری که مصرف کردم، همه بدبختی‌ها جلوی چشمم آمد، از مصرف مواد هم احساس خوب وهم بد داشتم. یعنی گاهی مواد احساس خوبی به من می‌داد وگاهی هم چون عاقبت معتادان زیادی را دیده بودم می ترسیدم.

زمانهایی که مصرف می­کردم، می‌توانستم ارتباط برقرار کنم، صحبت کنم، عرض‌اندام کنم و چیزی که نبودم باشم.

 18 ساله بودم که ازدواج کردم. پدر و مادرم می‌خواستند به مکه بروند؛ اما من گفتم زن گرفتن من واجب‌تر از مکه است. دلیل اصلی ازدواجم هم این بود که از آن خانواده فرار کنم. پدرم همیشه ما را تنبیه می کرد، واغلب با مادرم دعوا می‌کرد و در این درگیری‌ها حالش بد می‌شد و غش می‌کرد.

/ 0 نظر / 46 بازدید