ذن و روشن شدگی

مکتب ذن در اندیشه نتیجه برخورد دو مکتب تائویسم چینی و بودایی هندی است اما .در این تلفیق دو جنبه تعالی گرایی تائویی و زهد و فقر بودایی نادیده گرفته شد...و پیروان ذن،ذن را در بافت زندگی این جهانی معنا دادند...روی گردانی زاهدانه دیر ها و معابد بودایی جایش به زندگی تولید ی در معابد ذن داد .. پیروان ذن دوست داشتند در همه راه های عملی زنده گی در گیر باشند...این بود که بر عکس راهبان مسیحی و بودایی و یا هر چیز دیگر تمام وقتشان به نماز و دعا و قرائت کتب مقدس و قیل و قال بر سر محتوای ان نمی گذشت...کاری که رهروان ذن می کردند سوای شرکت در کارهای عملی و یدی و پست ..گوش دادن به سخنان گه گاهی کوتاه و دشوار فهم استاد بود...و نیز پرسیدن و پاسخ گرفتن...گو این که پاسخ ها عجیب و غریب بود و پر از چیز های دور از فهم و بیش تر وقت ها نیز هم راه با کا رهای مستقیم

این بخش از فرهنگ ذن را که لزوما روشن شدگی را در رویگرداندن از دنیا نمی دیدند و کار وکسب و کشاورزی می کردند...یاد اور نحله خاصی از عرفان ایرانی است که استادان و مشایخ ان به کسب و کار و کشت و کار می پرداختند و مفاهیم و جرقه های روشن اشراق را در پیوند با امور روزمره جستجو می کردند...از جمله شیخ ابولحسن خرقانی و قصاب املی.و دیگر تر ها که بزرگان عرفان خسروانی اند...

جنبه دیگر مشترک و زیبای ذن با عرفان ایرانی ..این پرسش و پاسخ های غیر متعارف و عجیب و غریب میان استاد و شاگرد است...که فقط انهایی که جانی بیدار دارند و زبان ذن را می فهمند از ان به وجد می ایند و جوششی در جانشان پدید می اید...این مکالمات زبانی ...به گونه نفی زبان و ناتوان بودن ان و عقیم بودن ان در انتقال حقیقت است...این بخش ذن همیشه روح مرا سر شار می کند ...وقتی گفتگوهای به ظاهر بی ربط استادان ذن را می خوانم...درونم به وجد می اید...و تازه می فهمم وقتی در اسرار التوحید ...م خوانیم وقتی ابوسعید سخنی و یا شطحی می گوید یارانش نعره می زنند و از حال می روند...به چه جنبه ای اشراق انی و جذبه روحی اشاره دارد...در حقیقت این استادان از عقیم بودن زبان و الکن بودن ان به گونه ای متضاد استفاده می کنند...یعنی عوض انکه بخواهند حقیقت را با هزار زور و ترفند بگونه ای ناقص مرده و بدون خون وحیات به دیگری منتقل کنند...سعی می کنند که با جملاتی به ظاهر بی محتوا ضعف و ناتوانی زبان را در ارائه واقعیت و حقیقت  نشان دهند اما ...با قرار دادن نشانه هایی در ان ...شاگرد را بلاواسطه در جریان حقیقت پرتاب می کنند...و این باعث جذبه ای انی می گردد...

ذن لزوما ضد زبان و کلمه نیست..اما از این حقیقت خوب اگاه است که تمایل کلمات همیشه به ان است که از واقعیات ببرند و به مفاهیم تبدیل شوند.و این مفهوم سازی ان چیزی است که ذن ضد ان است.ذن پافشاری می کند که خود شی را به دست گیرد نه یک انتزاع تو خالی ان را.این جاست که ذن قیل و قال بر سر مباحث انتزاعی را نادیده میگیرد و این خود یک علت گیرایی ذن است برای مردان عمل.

ذن پرورش در روشن شده گی یا اشراق است...روشن  شدگی یعنی رهایی و این کم از ازادی نیست...این روزها درباره همه جور ازادی سیاسی و اقتصادی حرف می زنیم...اما این ابدا ازادی واقعی نیست...اینها تا زمانی که در سطح نسبیت قرار دارند از ازادی راستین خیلی دورند..ازادی راستین حاصل روشن شدگی است.

ذن  برای روشن شدگی دور را ه دارد ...یکی لفظی و زبانی و دیگری عملی.اول انکه لفظ گرایی یا زبان ذن کاملا خاص ذن اساسا ان قدر متفاوت از فلسفه زبان شناسی  و دیالکتیک است...که شاید درست نباشد اصطلاح زبان را درباره ذن بکار بریم...زبان ذن جلوهای خاص خود رادارد که تمام قواعد علم زبان شناسی را زیر پا می گذارد..چرا که در ذن تجربه و بیان یک چیزند و زبان ذن مجسمترین یا ملموس ترین تجربه را بیان می کند...

مثلا ...روزی استادی چوب دستش را بالا میبرد و می گوید:اگر شما یکی داشته باشید من این را می دهم به شما و اگر نداشته باشید ان را ازتان می گیرم!!!!!!!!!!!!

می بینید که سعی در فهمیدن این جمله و واقعه پشت ان از طریق منطق زبانی کاری بیهوده است...تنها گیرنده پیام این دیالوگ کسی است که با منطق بی منطقی زبان ذن اشنا باشد

و یا روزی استاد دیگری میگوید:وقتی بدانید این چوب دست چیست ..همه چوب دستها را می شناسید و انگاه مطالعه ذن را تمام کرده اید...!!!!!

ذن به ایجاد معما های لفظی علاقه ندارد بلکه می خواهد به خود جان یا دل برسد..که این ها به طور طبیعی و به ناچار از ان بیرون می تراود...استادان ذن می گویند کلمات زنده را بررسی کنید نه کلمات مرده را...کلمه درخت تنها یک مفهوم است نه خود درخت...پس کلمات با جان هستی بیگانه اند

دومین شیوه ذن عملی است و نه زبانی...روزی مریدی نزد دوگو استاد ذن میرود که درس ذن بگیرد...مدتی می گذرد اما از درس انجور که مرید می پنداشت خبری نبود...نا امید نزد استاد می رود و می گوید من برای درک و تعلیم ذن نزد شما امده ام اما از ان خبری نیست...استاد می گوید...از زمانی که تو اینجا امده ای من به تو درس ذن اموخته ام...شاگرد می گوید چه جور درسی بوده است....استاد می گو ید...وقتی صبح برایم چای می اوری ان را می خورم...وقتی برایم ناهار می اوری ان را می پذیرم...وقتی تعظیم می کنی سر تکان می دهم...دیگر انتظار داری از تربیت روحی ذن چه بیاموزی؟  شاگرد شروع به تفکر کرد....استاد گفت:اگر می خواهی ببینی بی درنگ ببین وقتی که شروع کنی به فکر کردن نکته را از دست خواهی داد....

روزی شاگردی نزد یک استاد شمشیر زنی میرود تا تعلیم بگیرد...استاد در منطقه ای جنگلی می زیست ..و شاگرد باید در هیزم شکستن و اب اوردن و پخت و پز رفت و روب  و کار باغ به او کمک میکرد...مدتی گذشت اما از تعلیم منظم شمشیر زنی و اموختن فنون خبری نبود...شاگرد  دلگیر و خسته این مطلب را به استاد در میان می گذارد...استاد چیزی نمی گوید و شاگرد همچنان به کارهای خانه می پردازد ...با  این تفاوت...که شاگرد تا سر گرم کاری می شد استاد بی درنگ با چوبدست به او ضربه می زد...شاگرد تا به خود بیاید و ببیند ضربه از کجا می اید ...چوب می خورد...مدتها گذشت و این امر شاگرد را ازار می داد و ان را نمی فهمید...روزی استاد مشغول پخت و پز بود و زمانی که سرش بروی دیگ خم بود شاگرد ارام و بی صدا و سریع ضربه ای از پشت به سمت استاد پر تاب کرد و استاد بی درنگ در دیگ را سپر قرار داد!!!و انجا بود که چشم دل شاگرد باز شود و بفهمد  که اسرار شمشیر زنی کامل،مرکب است از ایجاد یک ساختار معین جان که همیشه اماده است تا بی درنگ پاسخ گوی چیزی باشد...با ان که تربیت فنی مهم است اما چیزی است که اکتسابس است.جانی که مهرت فنی را به کار می برد اگر تا حدی از بالاترین سیالیت یا تحرک امخته نباشد چیزی که کسب کرده فاقد خودجشی و رشد طبیعی است...این دقیقا همان مفهومی است که در هنر بداهه نوازی موسیقی ایرانی با ان روبرو هستیم...نوازنده ای که تنها اموزش فنی دیده...و جان و روح بیداری ندارد...توانایی خلق خوجوش و بلاواسطه موسیقی را ندارد...وموسیقی او ماشینی خشک و یکنواخت خواهد بود و با کهولت سن و کم شدن توانایی فیزیکی همان توانایی فنی هم از دست می رود..اما وقتی جان نوازنده توانایی درک موقعیت ...احساس و عاطفه و اتمسفر محیط و مخاطب را داشته باشد ..خواهد توانست در هر ان ولحظه موسیقی ناب و منحصر به فرد خلق کند که در ان توانایی تکنیکی و فنی ...است که در سلطه نوازنده است و نه نوازنده در اختیار فن...و چه بسا نوازنده فنونی را در لحظه خلق کند که تا به حال  نیا موخته...این نوع نگرش و فرهنگ انیت است که باعث می شود بزرگترین موسیقیدانان و تکنوازان بزرگ تاریخ موسیقی رابطه نزدیک با تصوف و مفاهیم ان داشته باشند...زیرا هر چند تصوف در ایران رنگی مذهبی به خود گرفته ...اما جوهر تعلیمات ان در راستای روشن شدگی ...و بیداری جان است...

روزی به یکی از مجالس یکی از شاخه های تصوف دعوت شده بودم...که قدمت وپیشینه معتبری در تاریخ فرهنگ ایران دارد و حداقل از این جلسات عرفانی من دراوردی و بزک شده نیست...یکی از دوستان با اصرار زیاد همرا من شد و من با اینکه تمایلی به این کار نداشتم راضی شدم..تنها از او خواستم به هیچ عنوان بعد از بیرون امدن از جلسه...سوال و پرسشی در این زمینه از من نکند...راهی شدیم ...و پس از اتمام جلسه...در طول خیابان قدم می زدیم...مدتی به سکوت گذشت و اما دوست من طاقتش طاق شد ...گفت:من در این جلسه چیز عرفانی ندیدم!!!نه در ان سازی زده شد و نه سماعی و نه حتی بزرگ ایشان سخنی و حتی کلمه نگفت حضار نشستند و چای خوردند و یکنفر کتابی خواند و که هیچکس از ان چیزی نمی فهمید...و هر چند دقیقه از ته مجلس صدایی ناله بلند می شد...همین و جلسه تمام شد...متاسفانه هیچ توضیحی نداشتم که برای این دوست عزیز بدهم..چرا که او توقع داشت که با تعالیم و مراسمی مواجه شود که جنبه بیرونی داشته باشد...و چون با جریانی که در لایه های زیرین اینگونه جلسات جاری بود اشنایی نداشت و ان را لمس نمی کرد...طبعا چیزی دستگیرش نمی شد...زیرا او می خواست که ان استاد شروع به تعلیم عرفان کند و بعد هم تصویری که از جذبه داشت این بود که شخصی برخیزد و با نوای دف برقصد..این نگرش همان نگرش شاگرد ذنی بود که تعالیم استاد را در نیافته بود...در صورتی که در تمام ان لحظات ان استاد در حال اموختی زیستن در لحظه و شکار انات و لحظات صادر شده از منبع هستی بود...در حال اموزش زیست در واقعیت و کشف بلاواسطه حقیقت.که موجب شعفی بی پایان می شود.

در موسیقی ایراتی استاد کامل ردیف دان بزرگ مجید کیانی از چنین شیوه ای در زمینه اموزش استفاده میکند...وقتی هنر جو گوشه ای را اجرا می کند ..استاد به ندرت اشکالات جزئی و اشتباهات را گوشزد می کند...اما در مورد کلیات این موسیقی مطالبی می گوید....که غالبا تکراری است...اما این در دراز مدت موجب روشن شدگی خاصی در زمینه درک بلاواسطه موسیقی می شود....که به هنر جو عوض ان که ماهی بدهد ماهی گیری را به او می اموزد...هنر اموزی که معتاد به شیوه های اموزش دیگر است که در ان معلم فنون و جزئیات صورت موسیقی را به هنر اموز می گوید...از کلاس این استاد ثمری نمی برد...و اموزش موسیقی نزد استاد کیانی نیازمند یک پروسه طولانی مدت و درک بلاواسطه موسیقی ایشان است...به همین دلیل عموم هنر اموزانی که این شیوه را در نمی یابند...تنها به سخنان استاد بسنده می کنند...نه در فنون نوازندگی پیشرفت می کنند...و عموما دچار تفکر قالبی می شوند که فکر میکنند ردیف و اجرای مو به موی ردیف تنها و پای بند بودن به صورت سنت  غایت موسیقی است و نوعی تحجر فکری دچار می شوند...در صورتی که مغز اندیشه و کلام استاد دقیقا بر عکس چنین نگرشی است و موسیقی کلیشه ای و تکراری را که در ان جان نوازنده جاری نیست نفی می کند وشاهد این سخن نوازندگی بی نظیر و عمیق این استاد بزرگ است...زمانی که در امد اول شور را نزد ایشان میزدم...مدت یک ماه هر جلسه که ان را میزدم ...استاد می گفت خوب است اما هنوز نشده...و یک هفته دیگر اجرا کن...بدون انکه ایراد ان را بگوید...برای من سوال بود ...چون روزی چند ساعت روی جزئی ترین مسائل ان کار می کردم ...تا جایی که ان ر اعین به عین اجرای استاد برومند می زدم ...اما استاد ایرادی در  ان می دید...تا روزی که به علت ناراحتی و عصبانیت از این مسئله که استاد ایراد می گیرد و اشکال مرا نمی گوید و اینکه و من عین به عین ردیف را اجرا می کنم...تصمیم گرفتم بدون فکر کردن به جزئیات هر جور که دلم خواست ان را اجرا کنم...که اتفاقا استاد ان را تائید کرد...و ان جا بود که گفت...ما بعد از اینکه ردیف را عین به عین و مو به مو به حفظ کوچکترین جزئیات فرا گرفتیم ...باید ان را فراموش کنیم تا ...در بازتولیدی دوباره درون ما به شکل زنده و جاندار متولد شود...تا نوازندگی ما در غایت کیفیت فنی و در غایت زنده بودن و روانی در هر اجرا افرینشی جدید داشته باشد...انجا بود که فهمیدم...در این مدت من با توجه زیاد بر روی جزئیات قطعه توانایی فنی خود را بالا برده ام...و لحظه ای که تصمیم گرفتم به قالب ان بی تفاوت باشم...فرصت افرینش ناخوداگاه به ان داده ام...پس اجرای من در نهایت دقت فنی و در نهایت تازه گی و زنده بودن وپرهیز از هر نوع کلیشه رنگ هنر به خود گرفت...

 

/ 2 نظر / 68 بازدید
dariush

داستان موادمخدر حقيقتي است كه تمام بازيگران آن ميميرند. اما قهرمانان آن زنده مي مانند بدليل معجزه اي كهدر زندگيشان است و امتحاني كه بايد پس بدهند و اصولي كه بايد رعايت كنند و در واقع شما يكي از همين قهرمان هستيد

مجید

سلام سلامی با یک سبد گل های یاس که با عطر وجودش در دل دوستی ومهربانی را قرار می دهد از تمام وجود تقدیم شما دوست عزیز ومحترم تا شروعی باشد برای دوستی های عمیقتر و صمیمانه تر وبلاگ بسیار جالب و برگ نوشته های زیبایی دارید از شما خواهش می کنم عنایت فرمایید و به کلبه محقر و درویشی ماهم سری بزنید واگر مایل باشید واگرقابل باشم خوشحال می شوم بتوانم از نظرات ومطالب و دیدگاه های شما جهت بهتر شدن این طفل نوپا استفاده کنم البته با همفکری و مطالب شیرین شما البته اگر راضی باشد و اگر قابل بدانیدد استفاده کنم باز از شما صمیمانه ممنون ومتشکر هستم و به امید همکاری های بیشتر