داستانک

گزیده ای از داستان های کتاب سرگذشت افراد نوشته مجتبی دشتی انتشارات زهره وند مرکز پخش موسسه فرهنگی حامی تلفن تماس 88340516و88340517 همراه 09121751422

دراین کتاب سرگذشت واقعی افرادی را که از پیله بیهودگی رهیده اند را می خوانید

 قسمت پنجم

و به شعار برنامه (یار بازی ـ توپ بازی و زمین بازی) توجهی نداشتم و در اصل خیلی از چیزها را فراموش کرده بودم، یادم رفته بود که برای گرفتن مرخصی و ناتوانی از رفتن به سر کار چند روزی سیر خام رنده کرده و به پاهایم بستم تا تاول بزند و بگویم سوخته، یا این‌که دست و پایم را گچ گرفته بودم و یا خود را به بیماری روانی می‌‌زدم، به خاطر اعتیادم جرأت و شهامت حضور در مراسم عروسی و عزا را نداشتم. محرومیت‌ها، دوری کردن‌های نزدیکان، بی‌پولی، بی‌هویتی، توبیخ اداری و خیلی از بحران‌های دیگر را فراموش کردم و خیلی زودرنج شده بودم. احساس می‌کردم خدایی وجود ندارد. با این‌که خودم به دانش‌آموزانم درس بینش و دینی تعلیم می‌دادم اما خودم از درون پوچ و بی‌محتوا شده بودم باورهایم سست شده بود. مشکل در من بود اما من آن را در خدا می‌دیدم و در بیرون پرخاش‌گر شده بودم. دیگر برایم زندگی معنایی نداشت. کار به جایی رسید که با پسرم که در حال مصرف بود درگیر شدم. آن‌قدر عصبانی بودم که نمی‌دانستم چه‌کار می‌کنم. تمام شیشه‌ها را شکستم. اولین باری بود که او رودرروی من می‌ایستاد، دیگر دوستی نداشتم تا مشکلاتم را با او بگویم و راهکاری بلد نبودم و به این نتیجه رسیده بودم که مصرف کنم  یانکنم. برایم فرقی نمی‌کند. اوضاع آن‌قدر خراب و غیرقابل ترمیم است که اگر من هم مصرف کنم چیزی تغییر نخواهد کرد. با همین افکار مجدداً مصرف را از سر گرفتم. اما این‌بار بدتر از گذشته هر موادی که به دستم می‌آمد استفاده می‌کردم. دست‌آخر همسرم از نحوه مصرف و رفتار پس از مصرفم به ستوه آمده بود، تصمیم گرفت که بچه‌ها را به خانه مادرش ببرد، دیگر تک و تنها شده بودم. کسی مرا نمی‌پذیرفت. بیماری بدی گرفته بودم. چندین بار از کبدم نمونه‌برداری کرده بودند و هر روز حالم وخیم‌تر از روز قبل می‌شد. اداره هم به این نتیجه رسیده بود که مرا انفصال خدمت کند. با همه این اوضاع نا بسامان، من به روند مخربی که در پیش گرفته بودم ادامه می‌دادم نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم با مشکلم کنار بیایم از درون دوست داشتم روزهای خوب بهبودی را مجدداً تجربه کنم اما امید و باور در من خشکیده بود. هیچ‌چیز نمی‌توانست مرا به آینده امیدوار کند. حتی خواهران و برادرانم به خاطر این‌که شنیده بودند که من بیماری لاعلاجی گرفته‌ام حاضر نبودند مرا به خانه‌شان راه دهند. مقداری اسباب و اثاثیه از زندگی مشترک‌مان باقی‌مانده بود که آنها را هم به مرور فروختم و هزینه مصرف کردم تا این‌که برادر بزرگم که از اوضاع و احوال من خبردار شده بود به برادرزاده‌ام گفته بود که هر طور که شده مرا پیدا کند و از من بخواهد که به تهران بیایم تا پیگیر بیماری جسمی‌ام شود. من حتی پول تهیه بلیط اتوبوس را هم نداشتم تا این‌که یکی از خواهرزاده‌هایم برایم بلیط تهیه کرد و راهی تهران شدم، روی رفتن به خانه برادرم و همچنین برادرزاده‌ام که چندین بار مرا کمک کرده بود را نداشتم من با مصرف مجدد تمام زحماتش را به باد داده بودم. با هزار کلنجار با خود، بالاخره به خانه برادرزاده‌ام رفتم. برادر هم آنجا آمد و یک‌بار دیگر وبه قول خودشان برای آخرین بار از من خواستند که به این رویه زندگی کردن پایان دهم و راه دیگری را انتخاب کنم. همه‌چیز و همه‌کس را از دست داده بودم. چندین بار لغزش باعث شده بود که اعتمادم از جانب همه سلب شود و حتی برادر و برادرزاده‌ام هم به تمایل من شک داشتند. اما برای فروکش کردن احساس دلسوزی‌شان و شاید حرف مردم چنین می‌کردند. دیگر هیچ‌چیزی برای از دست دادن نداشتم. بعد از رفتن به دکتر و چکاپ کلی راهی کمپ درمانی شدم. دوره بیست و یک روزه‌ای را در آنجا بودم؛ تا این‌که شب تولد پاکی برادرزاده‌ام از کمپ درمانی مرخص شدم. همان شب به او گفتم که پسرم مشکل قضایی دارد و باید به دادگاه بروم. او به من گفت اگر می‌توانی این‌کار را به زمان دیگری موکول کن؛ چون در ابتدای مسیر بهبودی هستی و ابزار و را‌هکاری برای مقابله با بحران‌ها نداری. اما من گفتم که بعد از این همه دربه‌دری هیچ‌گاه مصرف نخواهم کرد. مقدار کمی پول برای هزینه ایاب و ذهاب به من داد و گفت که پس‌فردا که کارهایت تمام شد حتماً به تهران برگرد اگر مشکلی پیش آمد حتماً با من مشورت کن.

به شهرستان که رسیدم از بی‌کسی و بی‌جایی در کوچه و خیابان سرگردان بودم احساس کردم از نگاه و کنترل دیگران خارج شده‌ام، مقداری پول هم همراهم بود، در ذهنم جنگ و کشمکش شروع شد. آن‌قدر به این فکر و سمج و آنی،بها دادم که وقتی به خودم آمدم جلوی در خانه موادفروش بودم. نمی‌دانم تکرار عادت بود یا آن‌قدر ترک کرده بودم که دیگر برایم تفاوتی نمی‌کرد و شاید هنوز هم در عین بدبختی و نا به سامانی‌هایی که در زندگی شاهد بودم تصمیم جدی نگرفته بودم. آنجا مصرف کردم و شب را هم در کوچه ‌پس‌کوچه‌های شهر به صبح رساندم. صبح به در خانه مادر همسرم رفتم و باز مثل گذشته با مظلوم‌نمایی همسرم را متقاعد کردم که برگردد سرزندگی اش اما کدام زندگی‌؟ نه پول‌پیش خانه داشتیم نه اسباب و اثاثیه، همه را من از بین برده بودم،یکی‌دوشبی را در خانه آنها سر کردم و با همسرم صحبت کردم که برویم تهران شاید در اداره کل بتوانیم کاری کنیم که دوباره به سر کار برگردم و فردای آن روز با همسر وفرزندانم راهی تهران شدیم دو سه روزی صبح‌ها با همسرم به اداره می‌رفتیم،همسرم به مسئولین التماس می‌کرد که مرا برگردانند. اما بی‌فایده بود.

 شب‌ها با برادرزاده‌ام به جلسات درمانی می‌رفتیم. اما چون من لغزش کرده بودم و در انکار بودم فضای جلسه برایم عذاب‌آور شده بود. یکی دو روز بعد در خیابان یکی از دوستان قدیمی هم‌ مصرفی‌ام را دیدم و بعد از خوش و بش به اتفاق به خانه‌شان رفتیم مقداری مواد مصرف کردم ولی چون چند وقتی بود که قطع‌مصرف کرده بودم وقتی به خودم آمدم دو روزی بود که خانه آنها بودم. خانواده برادرم و تمام اقوام ساکن تهران نگران من شده بودند و بیمارستان‌ها، پارک‌ها، مراکز بازپروری، ندامت‌گاه‌ها، کلانتری و حتی پزشکی‌قانونی را هم سرزده بودند وقتی به خانه برادرم رفتم برادرزاده‌ام به آنجا آمد و حسابی مرا به باد فحش و ناسزا گرفت و به من گفت: تو از این به بعد برایم مُردی من دیگر عمویی ندارم این مزد زحمت من بود و بعد رفت. یکی دو روز بعد همسرم با حالت قهر با بچه‌ها به شهرستان رفت.

صبح‌ها از خانه بیرون می‌زدم گاهی در میان زباله دنبال چیزی می‌گشتم تا آن را به پول و مواد تبدیل کنم تا این‌که احساس کردم که نگاه‌های خانواده برادرم نسبت به من خیلی عوض شده و از روی شرم دیگر روی رفتن به آنجا را هم نداشتم.این بار سرگردان وآواره در شهر بزرگی که تجربه زندگی در آن را نداشتم، چندین بار قطع‌مصرف و تکرار و عود بیماری در واقع من تسلیم نشده بودم و هنوز افکار معتادوار که به من می‌گفت: تو با دیگران متفاوتی اجازه نمی‌داد قطع‌مصرف کنم هوا رو به سردی می‌رفت و من هم سرپناهی نداشتم. شب‌ها را در پارک می‌گذراندم، بدنم بوی تعفن گرفته بود. چند هفته‌ای بود که حمام نکرده بودم. لباس‌هایم کثیف، گرسنگی و خیلی از بحران‌های دیگر.

یک شب زیر باران بی‌سرپناه و خسته بودم در ذهنم زندگی‌ام را مرور می‌کردم از ابتدا تا به امروز چه فراز و نشیب‌هایی، خیلی سختی کشیده بودم. اما مواد مخدر را به همسر، فرزندان، پدر و مادر، شغل، سلامتی و هویت و شخصیت ترجیح داده بودم. همان شب کارتنی پیدا کردم و روی خود کشیدم. باران شدید تمام لباس‌هایم را خیس کرده بود.دست و پایم قدرت حرکت نداشتند. چندین بار با التماس از خدا خواستم که مرا ببرد دیگر از زندگی خسته شده بودم. حتی فکر می‌کردم خدا هم دیگر حرف‌ مرا باور نمی‌کند. همان‌طور که اشک می‌ریختم یادم آمد اولین بار که قطع‌مصرف کردم با خود گفتم که من با معتادان دیگر فرق می‌کنم، جلسات درمانی به درد من نمی‌خورد

 و برای آدم‌های کارتن‌خواب است. اما امشب خود را در شمایل کارتن‌خوابی که در ذهن داشتم یافتم. همان‌طور که با خود فکر می‌کردم. سرما را فراموش کردم کم‌کم هوا روشن شد از جایم بلند شدم تا بروم داخل پارک تا از جلوی چشم مأموران دور باشم گوشه‌ای از پارک جلسه برپا بود. نمی‌دانم چه‌طور شد که به سمت آنجا کشیده شدم این شعر به یادم آمد.

از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست

دل‌خوش به فانوسم مکن اینجا مگر خورشید نیست

با حس ویـــرانی بیا تا بشکنی دیـــــوار من

چیزی نگفتن بهتراز تکرار طوطــــــــی‌وار من

داخل جمع شدم. این بار نه به زور برادرم، نه کمک برادرزاده‌ام، نه التماس‌های پدر و مادر مرحومم، نه عجز و لابه‌های همسرم، این‌بار خودم از درون و با تمایل درونی‌ام این را انتخاب می‌کردم احساس گرمی داشتم. احساس رهایی و احساس خوبی که برایم قابل‌توصیف نبود.

بارها در داستان زندگی‌ام از کلمات «نمی‌دانم چه‌طور شد که مصرف کردم؟ نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که خسته و آشفته شدم؟» استفاده کرده‌ام. چون واقعاً نه من در شکل‌گیری و نه در قطع‌مصرفم نقش نداشتم همه خواست خدا بوده است.

این سرگذشت من بود و امروز جزئی از سرمایه بهبودی من که همیشه آن را در ذهنم می‌گذرانم. امروز گذشته­ام، توانسته کمکم کند تا در مسیر بهبودی ثابت‌قدم باشم بعد از مدت‌ها که در فرآیند بهبودی قرار گرفتم؛ دوباره به سرکار فراخوانده شدم. مقداری پول تهیه کردم در همان شهرستان جایی را اجاره کرده‌ام، پسرم خدمت سربازیش تمام شده و مشغول کار است و در تدارک عروسی برای او هستم. همسرم هم با این‌که سختی‌های زیادی را در زندگی مشترکش با من متحمل شده اما امروز احساس‌رضایت درونی دارد. البته من به دنبال آسایش و رهایی از بحران‌ اقتصادی و خانوادگی نبودم. من در قطع‌مصرف از معجزه آرامش درونی استقبال نمودم. این اتفاقات در زندگی من به وقوع پیوست تا یک بار دیگر خداوند به بندگانش ثابت کند که می‌تواند به انسان امیدوار باشد.

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 5 بازدید